و اى بيمارى من ، از فرط عشق هيچ باقى مگذار از جان من چيزى ، چه بى هيچ شكَّى سرباز زدهام و روى گردانيده از خوارى بقيّتى از جان خود ، تا مبادا كه چيزى از آن آثار آن آمال با آن بقيّت همراه ماند و حينئذ ، موجب مذلَّت حرمان و حجاب من شود از اين حضرت احديّت جمع ، و اين سرباز زدن من از ذلّ اين بقيّت ، از جهت بقاى عزت حقيقى من بود بر من ، أعنى تحقق به اين مقام احديّت جمع مذكور .
البقيا اسم قولك : لا أبقى الله عليك ، ان أبقيت عليّ .
و يا صحّتي ما كان من صحبتي انقضى
و وصلك في الأحشاء ميتا كهجرة [ 1 ]
و اى تندرستى من ، هر چه تو را بود از صحبت من به آخر رسيد و نماند ، چه اين بيمارى عشق تمام در من اثر كرد ، و قوت گرفت و مرا به فنا رسانيد ، و اكنون وصل تو كه صحّتى مر مرده را كه در ميان زندگان است ، همچون حقيقت هجران است در عدم وصول نفعى از آن وصل به دو .
ميتا ، مفعول وصلك .
و يا كلّ ما أبقى الضّنا منّي ارتحل
فما لك مأوى في عظام رميمة [ 2 ]
و اى همگى آن چه از من اين بيمارى عشق باقى گذاشته است از آن آثار مذكور ، رحلت كن و برو از من و تن و جان من ، چه اين بيمارى به كلَّى مرا مىرانيد و فنا گردانيد و از من اكنون جز استخوانهاى پوسيده اثرى نمانده است ، و تو را كه بقيّتى از آن آثارى ، جايگاهى و مقامى در استخوانهاى پوسيده نتوان بود .
هامش
[ 1 ] في بعض النسخ : في الأحياء ، بدل الأحشاء . قوله : ميتا : أراد به نفسه .
[ 2 ] و قيل في المقام :« از ما چو آشنايان برداشتند دل را
اى جان زار مانده تو هم ببر گرانى «