ذرات تن مرا كه چيزى از آن آمال حجاب كمال او بوده بود ، به آلودن و فرسودن گرفته است .
و فيها تلافى الجسم بالسّقم صحّة
له و تلاف النّفس نفس الفتوّة « 1 »
و در اين حضرت و اين عشق او ، تدارك اين جسم من به اين بيمارى و نزارى اين عشق ، عين صحت است مر اين جسم مرا ، چه موجب زوال حجاب هر ذره از ذرات اوست از تحقّق به حقيقت كمال ، أعنى حقيقت آن اشتمال مذكور ، و فنا و تلف نفس نيز به كلى از حكم و اثر هر بقيّتى از آن آمال مذكور كه در او مانده بود ، عين فتوّت و حقيقت مروت است در حق نفس .
و موتى بها و جدا حياة هنيئة
و إن لم امت في الحبّ عشت بغصّة
و مردن من به يكبارگى ، به مدد حضرت معشوق در حال عشق ، و غلبهء احكام و آثار او حياتى است خوشگوار و عيشى پايدار ، و اگر چنان كه به مدد اين حضرت معشوق در حال اين عشق ، به كلَّى نميرم ، چيزى از آثار آن آمال مذكور در من باقى ماند و حينئذ ، زندگانىاى باشد مرا به غصهء حجاب و حسرت حرمان آميخته و از محنت هجر انگيخته .
فيا مهجتي ذوبى جوى و صبابة
و يا لوعتي كوني كذاك مذيبتي
پس اكنون اى جان من ، به كلى بگداز در اين شعلهء اندوه عشق و سوزش آتش شوق و اى سوزش عشق ، همچنين باش و مرا به يكبارگى مىگدازان تا از آثار آن آمال مذكور هيچ باقى نماند ، و من از حجاب به كلَّى باز رهم .
الجوى : الحرقة و شدّة الوجد من العشق او الحزن ، و النعت منه جو . و الصبابة :
رقّة الشوق و حرارته ، و النعت منها صبّ و اللَّوعة : حرقة الحبّ .
و يا نار أحشائي أقيمى من الجوى
حنايا ضلوعي فهي غير قويمة « 2 »
هامش
« 1 » تلافى الجسم : تداركه . تلاف : هلاك . الفتوّة : أريد بها السّخا و الكرم في المقام .
« 2 » أقيمي : قومى و عشيرتي .