و امّا به حكم اعتبار دوم فقر ، فقير به هيچ چيز محتاج نباشد ، زيرا كه چون از نظر در خود و استعداد و اضافت آن به خود به كلَّى خالى شد ، آن استعداد حينئذ صورت و زبان طلب حق است - من حيث أسمائه الأول الأصليّة المعبّر عنها بمفاتيح الغيب - مر كمال ظهور و اظهار خودش را بشؤونه و أحواله ، لا جرم اكنون هيچ وصفى و حكمى از استعداد و غيره به هيچ حقيقت و ماهيّتى ، خصوصا ، به حقيقت اين فقير مضاف نماند ، بل چون اين خلوّ تمام شد و به آخر رسيد ، آن طلب مضاف به حق باشد و حينئذ حق ماند و طلب او ، پس چنين فقيرى را احتياج از كجا آيد و به چه باشد . و آن كه گفت : « الفقير لا يحتاج إلى الله » اين معنى را خواست ، و مراد از قول أكابر كه : « إذا تمّ الفقر فهو الله » از اين جا معلوم توان كرد .
اكنون مىگويد : كه چون من به چنين خلوّى تمام از احوال و طلب و احتياج و غيره متوجّه حضرت معشوق بودم ، به اين وصف عدم احتياج غنى شدم ، و از اين غنا و فقر نيز كه گفتم ، خود را خالى كردم و آزاد آمدم .
فأثبت لي إلقاء فقري و الغنى
فضيلة قصدي فاطَّرحت فضيلتي « 1 »
پس انداختن من مر اين فقر و غناى مذكور را و خالى كردن خود از ايشان ، مرا فضيلت قصدى و توجّهى اثبات كرد به حضرت معشوق خالى از جملهء اوصاف و دست آويزها و اسباب ، پس اين فضيلت و رؤيت آن را نيز از خود بينداختم و دور كردم و نظرم از جملهء اوصاف و فضايلى كه موجب قربت توانند بود ، به كلَّى منقطع شد و بر حضرت او مقصور گشت .
فلاح فلاحي في اطَّراحي فأصبحت
ثوابي لا شيئا سواها مثيبتي « 2 »
هامش
« 1 » في بعض النسخ : فأثنيت لي إلقاء فقرى و الغنى . . . إلخ . أثنيت : جعلت الشيء ثانيا ، اى انّه جعل فضيلة القصد ثانية إلقاء الفقر و الغنى .
« 2 » لاح : ظهر . فلاحى : نجاحى . مثيبتى : جازيتى خيرا .