كه آن رؤيت ترك يا عمل بارگير من شود در راه معشوق ، تا من به واسطهء آن به حضرت او پيوندم ، چه نظر داشتن بر فعلى نيكو مؤذن است به توقع پاداشى در مقابلهء آن ، تا آن نظر او بر آن فعل و عمل نيكو همچون « 1 » بارگير او است ، و او را به نزد آن متوقع مىرساند .
پس مىگويد : كه من راضى نيستم « 2 » به آن كه مرا جز حضرت معشوق چيزى به وى رساند .
و يمّمتها بالفقر لكن بوصفه
غنيت فألقيت افتقاري و ثروتي « 3 »
و قصد حضرت معشوق كردم به خالى بودن خود تمام از همه چيزى قلبا و قالبا ، و ليكن به وصف فقر كه به من قائم شد و به رؤيت آن توانگر شدم ، پس بينداختم اين وصف فقر و توانگرى و رؤيت آن را .
ببايد دانست كه فقر را دو اعتبار است : يكى ، خلوّ حقيقت و ماهيّت فقير است از هر چيزى ، و استهلاك او در علم حق مگر از استعدادش و نظرش به آن استعداد و طلب ذاتيش به واسطهء آن و اضافت آن به خودش - به خودى - خ - .
و اعتبار دومش ، خلوّ است از همه چيز و از آن استعداد و اضافت آن به او و نظر و طلب ذاتيش نيز بالكليّة ، اما بر مقتضاى اعتبار اولش ، فقير را احتياج لازم است زيرا كه چون بالنظر إلى حقيقته وجودى ندارد ، پس به طريق بر وجود هر چه به تقيّد به حكم شعور به استعداد و طلب ذاتيش كه به اين اعتبار تحقّق و ثبوتى دارد ، خود را محتاج آن چيز يابد من حيث وجود ذلك الشيء . و از اين جا گفت ، آن كه گفت : « الفقر احتياج ذاتى » و آن نيز كه فرمود : « الفقير يحتاج إلى كل شيء و لا يحتاج إليه شيء » .
هامش
« 1 » في م : عمل نيكو بارگير اوست كه او را نزد آن متوقّع به مىرساند .
« 2 » من به آن راضى نيستم كه مرا . . . - خ .
« 3 » يممتها : قصدتها .