هامش
قبيلهاى و اشرافيت و . . . بود و آنها براى توجيه چنين موضعى نيازمند يك روبناى ذهنى و فكرى بودند ، كه همان برداشتشان نسبت به اسلام باشد . مسئلهايست قابل بحث ، و من اكنون بههيچوجه نمىتوانم در اينباره اظهارنظر كنم و شايد خود استاد صدر در اينجا نظر قاطع و مستندى داشته باشند كه انشاءالله در چاپ بعد آورده خواهد شد .
اما آنچه كه بطور كلى مىتوانم بگويم اينست كه بر خلاف ماركسيسم كه در همه جا زيربنا را مسائل اقتصادى دانسته ، لازم نيست كه در همهء موارد جهات اقتصادى و خانوادگى و اشرافيت اساس باشد ، چهبسا در بسيارى از زمينهها جهات فكرى ، اعتقادى و موضعگيريهاى عقيدتى و ايدئولوژيكى بعنوان زيربنا موضع اقتصادى و اجتماعى افراد و جوامع را مشخص و معين سازد ،
اما دراينمورد بخصوص هرچند كه از قرائن و احوال مىتوان حدس زد كه ريشه همان حفظ موضع طبقاتى بوده و تلقيها و برداشتها و اجتهادها هم توجيهى و محملى براى تثبيت اين موضع ، اما دليل قاطع و غير قابل خدشهاى در دست نيست كه بتوان بطور جزم اظهارنظر كرد . . . ( ح )
* * *