در آن ، خدا ، جهان ، انسان ، تاريخ ، جامعه و آرمان و جهت و جبهه فكرى ، اجتماعى ، انسانى ، و عملى هر فرد يا گروهى كه بدان ايمان دارد ، روشن ، مشخص و رابطهاى منطقى و مترقى باهم تفسير شده باشد ، تفسيرى كه نه با فرمولهاى علمى ، كه با بينشى علمى ، روحى انسانى ، گرايشى مترقى و رسالتى انقلابى و در مسير تكامل تاريخ و آرمانخواهى انسان و درجهت واژگونى جهان و بازسازى تقدير كور زمينى و جبر مادى حاكم بر سرنوشت و زندگى و سرشت آدمى و بالاخره تحقق ايدهآلهاى فطرى نوع انسان ، به انديشه و وجدان اين نسل ارائه شود و اسلام چنين استعدادى را در نهايت دارد و فرهنگ غنى و روح انقلابى و رهائىبخش و خلاق و مسئول و فلاحجوى آن تمامى اين مايهها و عناصر سازنده و نيروهاى توفنده و حركتبخش را در دامان خويش فراهم آورده است و كداميك از اين مفاهيم است كه در اسلام نتوان يافت ؟
كداميك از اين مصاديق را در على نمىتوان ديد ؟
تجربه عملى و عينى و اجتماعى اين سالهاى اخير نشان داد كه به همان اندازه كه اسلام از صورت يك " سنت " در ميان عوام ، و يك " فرهنگ " در ميان خواص ، به درآمده و محتواى خودآگاهانه و انتخابى يك " ايدئولوژى " و به تعبير خود
التشيع والإسلام ( تشيع مولود طبيعى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 134
مساهمون: السيد محمد باقر الصدر
ص١٣٤