عليهم ، ثم التفت الى على فقال : هم شيعتك و انت امامهم « 1 »
از امت من هفتاد هزار نفر وارد بهشت مىگردند كه حساب و بازپرسى در مورد آنها به عمل نمىآيد ، آنگاه رو كرد به على و فرمود : اينان شيعهء تو هستند ، و تو امام و رهبر آنها مىباشى .
در همان كتاب « غايهء المرام » از كثير بن زيد آمده است كه مىگفت : اعْمَش برمنصور دوانقى در آمد و او براى رسيدگى به شكايات جلوس داشت ، وقتى چشمش به اعمش افتاد به او گفت : اى سليمان ! بيا صدرِ مجلس بنشين . اعمش گفت : من خود ، هرجا بنشينم صَدْرَمْ [ صدرنشينى به مكان نيست ، بلكه به مكين مربوط است ، تا كجا بنشينم و بايد صدر را در جايگاهى كه من نشستهام جستجو كرد ] تا آنجا كه ضمن گفتگويش يادآور شد : حديث كرد مرا رسول خدا و فرمود :
اتانى جبرائيل انفاً فقال : تختموا بالعقيق ؛ فانه اول حجر شهد لله بالوحدانيهء ، ولى بالنبوهء ، ولعلى بالوصيهء ، ولولده بالامامهء ، ولشيعته بالجنهء « 2 »
لحظاتى پيش جبرائيل نزد من آمد و گفت انگشتان خود را با انگشترى عقيق بيارائيد ؛ زيرا
هامش
( 1 ) . غايه المرام ، ج 1 ، ص 120 ، ح 4
( 2 ) . همان ، ح 6