عاشقى كه بى آنكه بخواهد ، در قزوين مانده است ، دستخوش دلفگاريها و اندوهها .
مىگويد : روزى كه يك ديگر را ديديم ، دو كبوتر روى دو غصن ( - شاخهء ) درخت بان ( - بيد مشك ) مىخواندند .
اكنون مىبينم كه آن غصن براى من غصص ( - غصهها ) و آن « بان » « بين » و جدايى زود رس و پر شتابى بيش نبود .
من در آمدم و سرزمينها در نشيب و فرازهاى خويش فرويم بردند و بالايم آوردند و سير شبها اركان وجودم را درهم ريخت .
چه شده است كه فرياد كنم و كس پاسخم ندهد . همين من كه اگر در رى بودم ، بشتاب پاسخم مىدادند و بر خيم بودند .
اكنون اى دل ، ناشكيب مباش و جامهء تسلى در پوش ، زيرا آن كس كه از دوستان دور شد همو خود بدى انگيخت .
مرا اين دو بيت ، كه شاعرى گمراه كننده و نادان و در نادانى بىهمتا سروده است ، فريب داد :
« لا يمنعنك خفض العيش فى بلد * نزوع نفس الى اهل و اوطان
تلقى بكل بلاد انت ساكنها * اهلا باهل و جيرانا بجيران » « 1 »
تا زندگانى لذت بخشى را كه در شهر خويش داشتم ، از دست هشتم و بدين گونه خانهام از كنار دودمان و برادرانم دور افتاد .
آرزوهايى مرا به قزوين كشانيد كه همه باطل گشت و خوابم در ربود و هماره سرشك از ديدگانم روان ساخت .
دريغا از آن آرزوها كه به دست نيفتاد و تن و روان مرا نيز از دستم گرفت .
هامش
( 1 ) - « مبادا كشش دل به دوستان و وطن ، تو را از خوشگذرانى در شهرى باز دارد .
زيرا تو در هر شهرى باشى ، به جاى دوستان و همسايگان پيشين ، دوستان و همسايگانى تازه خواهى داشت . »