آخرين پرسش اين كه : چرا أنس پيش از اين مجلس رفتارى را كه از پيامبر در مورد نوادهاش ، حسين ، ديده بود ، بروز نداد تا كار به اينجا نكشد ؟ ! اين هم زيد بن أرقم است كه :
[ 321 ] گفت : نزد عبيد اللّه بن زياد - لعنه اللّه - بودم كه سر حسين بن على را آوردند و در تشتى پيش رويش نهادند ؛ چوبدستى برگرفت و با آن لبهاى حسين را مىگشود و دندانهايش را نشان مىداد . دندانهائى زيباتر از دندانهاى او هيچگاه نديدم ؛ پندارى دانهء مرواريد بود ؛ خويشتن نتوانستم داشت و بانگ به گريه برداشتم .
عبيد اللّه گفت : چه چيز تو را به گريه مىاندازد ؟ پيرمرد ! گفتم : اين مرا به گريه مىاندازد كه ديدم رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - جائى را كه اين چوبدست است مىمكد و مىبوسد و مىگويد : خدايا ! من او را دوست دارم ، دوستش بدار . « 1 »
در متنى ديگر آمده است كه ابن زياد به زيد گفت : « تو پيرى هستى كه خرف گشتهاى و خرد از كف دادهاى ! » .
آنچه نگرنده را به درنگ وامىدارد ، اينست كه اين صحابى پير ، در چنين أيّامى ، داخل قصر ، در مجلس عبيد اللّه چه مىكند ؟ ! آيا نمىدانسته كه مردمان در كوفه به جنگ حسين - عليه السّلام - رفتهاند ؟ ! حقّا كه مرد خرف شده بوده ! راستى اين تب و تاب و غيرت و شور و هيجانش ، پيش از آنكه سر حسين - عليه السّلام - را بياورند ، كجا بود ؟ ! چرا آنچه را پس از اين مجلس روايت كرد ، پيش از اين روايت ننمود ؛ چه :
[ 322 ] زيد بن أرقم ، آن روز كه از نزد او - يعنى : ابن زياد - بيرون آمد ، مىگفت : به خدا سوگند كه از رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - شنيدم كه مىگفت : خدايا ! او را نزد تو و مؤمنان صالح به وديعت
هامش
( 1 ) . مختصر تاريخ دمشق ابن منظور ( 7 / 152 ) .