( 1 ) سال دوام داد .
منصور گفت :
- اين حديث را ميخواستم بشنوم .
و بعد از من پرسيد :
- دوست ميداريد در كدام شهر بسر ببريد ؟ به خدا من ميخواهم با شما صلهى رحم كنم .
گفتم ما را به همان مدينه باز گردانيد .
خداوند ما را از شر منصور خلاص فرمود .
عيسى بن رويه مىگويد :
- هنگامى كه سر ابراهيم را بحضور منصور آوردند گريه كرد . من اشكهاى او را ميديدم كه قطره قطره بر چهرهى ابراهيم مىچكيد .
منصور مىگفت :
- به خدا دوست نميداشتم چنين روز را بهبينم ولى چكنم كه دست تقدير من و ترا در برابر هم قرار داد .
زيد بن حسن مىگويد :
- هنگامى كه سر ابراهيم را براى منصور آوردند من در آن محفل
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 93
مساهمون: جواد فاضل
ص٩٣