( 1 ) حضور داشتم .
سر ابراهيم را روى سپرى گذاشته بودند .
از اعماق قلب من گرهى بالا آمد و گلوى مرا بست .
سخت فشرده شدم و در عين حال سعى مىكردم كه منصور اين انقلاب را در چهرهام نبيند .
اما منصور بجانب من التفاتى كرد و گفت :
- اين خودش است اى ابو محمد ! گفتم :
- خودش است . و دوست ميداشتم كه خداوند او را به اطاعت امير المؤمنين وا ميداشت و ترا به خون او مبتلا نميساخت .
منصور گفت :
مادر موسى مطلقه باد اگر دروغ بگويم « اين بزرگترين قسم منصور بود » من هم دوست ميداشتم او دست طاعت بدست من ميسپرد و مرا به خون خود مبتلا نمىكرد اما چه كنم . او همىخواست ما را از اوج عزت فرو كشد . ديديم كه نفس ما از نفس او عزيزتر است .
عبد اللَّه بن نافع گفت :
وقتى چشم منصور به سر ابراهيم افتاد به اين شعر تمثل جست
فالقت عصاها و استقرت بها النوى * كما قر عينا بالاياب المسافر