( 1 ) - فداى تو شوم از عراق با خودم يك شيشه عطر آوردهام . عطرى كه در سرزمين آفريقا بدست نخواهد آمد .
ادريس بن عبد اللَّه آن عطر را قبول كرد .
سليمان بن جرير وقتى شيشه را بدست ادريس داد ديگر در آنجا درنك نكرد .
با شتاب از آن شهر بسوى عراق گريخت .
ادريس بن عبد اللَّه همين كه آن شيشهى عطر را جلوى بينى خود گرفت يكباره سرا پا لرزيد و به روى زمين غلطيد .
بيهوش نقش زمين شد .
آن زهر كه با عطر آميخته شده بود بسيار قوى بود .
پرستاران ادريس بى خبر از همه جا عقب راشد فرستادند .
راشد وقتى ببالين ادريس آمد دست و پا كرد تا بهوشش بياورد و از جريان اين حادثه بپرسد .
بالاخره ادريس بن عبد اللَّه را به هوش آوردند .
بيش و كم مطلب معلوم شد كه هر چه بود در شيشهى عطر بود .
اما اين افاقه ادريس را از مرك نرهانيد .
سر شب از نو بيهوش شد و نيمه شب رخت از جهان بربست .
راشد در جستجوى سليمان بن محمد افتاد .
وقتى از فرارش آگاه شد با گروهى از اصحاب ادريس به تعقيب سليمان پرداخت .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 239
مساهمون: جواد فاضل
ص٢٣٩