( 1 ) شكنجههاى هارون ترست برداشته خاطرت را به خدا بسپار .
از هول مرگ و عذاب قيامت انديشه كن .
اين التفات عظمت دربار هارون را در چشم تو كوچك و سبك خواهد ساخت .
محول ميگويد :
سخنان عبد ربه قلب لرزان مرا به قوت يك پارچه آهن در آورد .
وقتى ببارگاه هارون پا گذاشتم بيش از همه چيز بساط قتل و شمشير برهنه را ديدم ولى نترسيدم .
هارون گفت :
- اگر مرا باصحاب يحيى بن عبد الله دلالت نكنى زير اين شمشير ريز ريزت خواهم ساخت .
گفتم :
- يا امير المؤمنين من اكنون چهار سال است كه در زندان تو بسر - ميبرم . من مردى بازارى و ضعيف و زندانى هستم . چگونه ميتوانم ترا باصحاب يحيى راهنمائى كنم ، آنان از ترس تو در شهرها پراكنده شدند هارون تصميم گرفت گردنم را بزند ولى حاشيهنشينان بارگاه گفتند اين مرد راست ميگويد : آخر يك زندانى چگونه از حال مردم آزاد آگاه است ، از خفاگاه مردمى كه هر كدام بسوئى گريختند يك مرد زندانى چگونه ميتواند خبر بدهد .
هارون اين سخنان را شنيد و پذيرفت و دستور داد مرا دوباره به -
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 234
مساهمون: جواد فاضل
ص٢٣٤