تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
( 1 ) - هارون الرشيد روزى يحيى را بمجلس خود فرا خواند و با او در باره‌ى آنچه مردم بر ضدش خبر ميدهند سخن مىگفت . يحيى بن عبد اللَّه اسنادى كتبى بخليفه نشان ميداد كه حكايت از بى گناهى او مىكرد . اين طومارها يك سرش در دست هارون بود كه ميخواند و سر ديگرش را يحيى بدست داشت . مردى از شخصيت‌هاى دربارى ناگهان شعرى انشاد كرد كه معنىاش اين بود . « اين بيچاره كه در دست تو اسير است چگونه مىتواند بر ضد تو برخيزد . هارون خشمناك شد و گفت : - بر ضد من بنفع يحيى سخن مىگوئى ؟ آن مرد كه از گفتارش پشيمان شده بود معذرت خواست : - نه يا امير المؤمنين . فقط شعرى بخاطرم رسيدم و انشادش كرده‌ام . تشبيه ساده‌اى بيش نبوده است . يحيى رويش را از آن مرد به سمت يحيى برگردانيد و گفت : - از همه چيز گذشته بگو به‌بينم يحيى ! تو زيباروترى يا من ؟ يحيى گفت : - مسلم است كه تو خوشگلترى يا امير المؤمنين رنگ تو درخشانتر و سيماى تو وجيه‌تر است . - بگو ببينم سخاوت تو بيشتر است يا سخاوت من ؟
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 211 | جواد فاضل / أبي الفرج الأصفهاني