( 1 ) - هارون الرشيد روزى يحيى را بمجلس خود فرا خواند و با او در بارهى آنچه مردم بر ضدش خبر ميدهند سخن مىگفت .
يحيى بن عبد اللَّه اسنادى كتبى بخليفه نشان ميداد كه حكايت از بى گناهى او مىكرد . اين طومارها يك سرش در دست هارون بود كه ميخواند و سر ديگرش را يحيى بدست داشت .
مردى از شخصيتهاى دربارى ناگهان شعرى انشاد كرد كه معنىاش اين بود .
« اين بيچاره كه در دست تو اسير است چگونه مىتواند بر ضد تو برخيزد .
هارون خشمناك شد و گفت :
- بر ضد من بنفع يحيى سخن مىگوئى ؟
آن مرد كه از گفتارش پشيمان شده بود معذرت خواست :
- نه يا امير المؤمنين . فقط شعرى بخاطرم رسيدم و انشادش كردهام . تشبيه سادهاى بيش نبوده است .
يحيى رويش را از آن مرد به سمت يحيى برگردانيد و گفت :
- از همه چيز گذشته بگو بهبينم يحيى ! تو زيباروترى يا من ؟
يحيى گفت :
- مسلم است كه تو خوشگلترى يا امير المؤمنين رنگ تو درخشانتر و سيماى تو وجيهتر است .
- بگو ببينم سخاوت تو بيشتر است يا سخاوت من ؟
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 211
مساهمون: جواد فاضل
ص٢١١