( 1 ) نوبتى كه فضل بحضور خليفه رسيد هارون طى صحبتهاى عادى از او پرسيد :
- يحيى بن عبد اللَّه چه مىكند ؟
فضل برمكى در جواب گفت :
- در همانجا كه مقرر شده است ، تحت نظر من بسر ميبرد .
هارون قسمش داد :
- بجان من راست ميگوئى ؟
فضل برمكى گفت :
- بجان تو يا امير المؤمنين او را آزاد ساختهام چون قسمم داد و قرابت و رحامت خود را با رسول اكرم شفيع آورد .
هارون با تمام متانت سياسى خود گفت :
- خود من هم ميخواستم چنين كنم خوب كردى .
اما وقتى فضل از حضورش برخاست تا بخانهى خود باز گردد هارون الرشيد از پشت سر براندازش كرد و گفت :
- اگر ترا نكشم خدا مرا بكشد .
گفتهاند كه گروهى از مردم حجاز هم قسم شدهاند كار يحيى بن عبد اللَّه را يكسره كنند يعنى امان نامهى او را از اعتبار بيندازند .
اين قوم دور هم نشستند و تبانى كردند و جمعا شهادت دادند كه يحيى بن عبد اللَّه علوى عهد خليفه را شكسته و مردم را بسوى خود
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 209
مساهمون: جواد فاضل
ص٢٠٩