( 1 ) مدينه به ربذه فرستاد .
من در ربذه بنى الحسن را بسته در طناب و زنجير ميان آفتاب قهار ديدم . ابو جعفر مرا بحضورش طلبيد . فقط مرا در ميان جمع بحضور خود خواست .
هنگامى كه بر او وارد شدم عيسى بن على « عموى منصور » در خدمتش نشسته بود .
تا چشم عيسى به من افتاد منصور به او گفت .
- خودش است ؟
عيسى جواب داد :
- خودش است يا امير المؤمنين و اگر بر او سخت بگيرى محل اختفاى محمد و ابراهيم را نشان خواهد داد . من جلو رفتم و سلام كردم :
ابو جعفر گفت :
لا سلم اللَّه عليك اين الفاسقان خدا سلامتت ندارد . بگو آن دو فاسق كجا هستند .
گفتم يا امير المؤمنين اگر راست بگويم راستى نجاتم خواهد داد .
چه ميخواهى بگويى ؟
گفتم همسرم مطلقه باشد اگر من از محل استتار فرزندان عبد اللَّه با خبر باشم .
منصور به اين قسم من اعتنا نكرد و انكار مرا نپذيرفت و فرياد كشيد
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 15
مساهمون: جواد فاضل
ص١٥