( 1 ) خواستم [ ( 1 ) ] با آن مشمل خودم را توى صف تماشاگران جا كردم .
هنگامى كه اين شامى قاطر سوار آمد از جلوى صف ما بگذرد .
با يك ضربت سريع سرش را دم پاى قاطرش به خاك انداختم .
همدستانش كه اين ماجرا را ديدند يكباره بسوى من حمله آوردند .
من ديگر از خود نوميد بودم اما اصحاب زيد بهوادارى من تكبير گفتند و حملهى شامىها را درهم شكستند و مرا از چنگشان نجات دادند .
وقتى به خدمت زيد بن على رسيدم ميان چشمانم را بوسيد و فرمود :
به خدا تو خون ما را از اين قوم بازجستهاى . به خدا تو شرف دنيا و آخرت را دريافتهاى .
من قاطر اين مرد را به تو بخشيدهام .
ديگر قواى شام در برابر زيد بن على به زانو درآمده يا ميخواست به زانو درآيد .
عباس بن سعد اين خبر ناگوار را به امير عراق گزارش كرد و
هامش
[ ( 1 - ) ] « مشمل » شمشير كوتاهى را ميگويند كه بشود زير لباس پنهانش كرد .