مسجد و برهان قريش را و حمايت ايشان كن گفت اگر رأيى به از اين دانى بگو و طوق منتى در گردن من كن فرمود
و اللَّه لا أجد لك غير ذلك
به خدا كه رأيى غير از اين نميدانم أبو سفيان بدر مسجد آمد و گفت ( أيها الناس انى قد أجرت بين قريش ) اى مردمان بحمايت و انقاذ قريش آمدهام هيچكس جواب نداد و رسول أصلا به او التفات نكرد أبو سفيان منكوب و مخذول بازگشت و به مكه آمد و قريش را از قضيه خود اعلام كرد گفتند و اللَّه پسر أبو طالب به تو هزل و مزاح كرده و بر تو خنديده و استهزاء كرده و رفتن تو بما فايده نداد گفت و اللَّه ما وجدت غير ذلك به خدا كه رأيى جز اين نيافتم و تدبير ديگر ندانستم ، پس رسول صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم باصحاب گفت كه مستعد جهاد شويد و بتهيهء رفتن بحرب مكه مشغول گرديد و بعد از آن دست بدعا برداشت و فرمود
اللهم خذ العيون و الاخبار عن قريش حتى تبغتنا
( 1 ) فى بلادها بار خدايا جواسيس و أخبار را از قريش باز دار و ايشان را بر احوال ما مطلع مساز تا ظاهر گردانى و در آورى ما را در دريا ايشان و بعد از آن باصحاب أمر فرمود كه اين حال را از مردمان پنهان داريد و به هيچ كس مگوييد حاطب بن أبى بلتعه فرمان نبرده نامه نوشته بزنى داده بقريش فرستاد تا ايشان را از آمدن پيغمبر واقف سازد جبرئيل عليه السّلام نازل شد و آن حضرت را از اين معنى أخبار نمود پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله أمير - المؤمنين عليه السّلام و زبير را فرستاد تا آن نامه را از آن زن فرا گرفتند و تفصيل اين در سورة الممتحنة صورت تحرير پذيرفت .
القصه سيد عالم صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم در مدينه خليفه گذاشت خود با ده هزار مرد از مهاجر و انصار كه از جمله آن چهار صد سوار بودند بيرون آمده متوجه مكه شد و اين صورت در دهم شوال سال هشتم از هجرت بود و ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب و عبد اللَّه بن امية بن مغيره در اثناى راه بموضعى كه به نيق العقاب مشهور است باردوى همايون پيوستند و التماس كردند كه با پيغمبر ملاقات كنند آن حضرت رخصت دخول نداد و فرمود كه بسبب آن جفاها كه از ايشان به من رسيده طاقت آن ندارم كه ايشان را به بينم ، ام سلمه رضى اللَّه عنها پيش آمد و گفت يا رسول اللَّه يكى پسر عم تست و ديگرى پسر عمه و داماد تو فرمود
اما ابن عمّى فهتك عرضى و اما ابن عمتى و صهرى فهو الذى قال لى بمكة ما قال
اما پسر عم من هتك حرمت من كرد و از بىحرمتى هيچ فرو نگذاشت و اما پسر عمه و داماد من سخنان نالايق و غير واقع در حق من در مكه گفت چون اينخبر بايشان رسيد ابو سفيان پسركى با خود داشت گفت ( و اللَّه ليأذنن أو لآخذن بيدا بنى هذا ثم لنذهبن فى الارض حتى نموت عطشا و جوعا ) به خدا اگر پيغمبر اذن من ندهد و مرا اجازت دخول نفرمايد من دست اين كودك
هامش
( 1 ) مشتق است از بغته يعنى ما را بغتة در شهر آنها وارد كنى .