تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي ) — صفحة 377

مساهمون:

ص٣٧٧
آورده‌ام پس نزد پيغمبر نشستم و گفتم ( و اللَّه لا يناجيه اليوم أحد دونى ) به خدا كه امروز به غير از من كسى با پيغمبر راز نگويد و نگذارم كه كسى ديگر دربارهء ابو سفيان كلمه اى بعرض رساند به غير از من و چون مبالغهء عمر دربارهء كشتن ابو سفيان دراز كشيد گفتم اى عمر شتاب مكن به خدا كه اينمرد از بنى عبد مناف است و اگر از بنى كعب ميبود مضايقه نميكردم گفت ( مهلا يا عباس فو اللَّه لا سلامك يوم أسلمت كان أحب إلىّ من اسلام الخطاب لو أسلم ) اى عباس آهسته باش به خدا اسلام تو در آن روز كه مسلمان گشتى دوستتر بود نزد من از اسلام خطاب اگر اسلام ميآورد پس پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمود اذهب فقد آمناه حتى تغدو به علي بالغداة برو كه ما او را امان داديم تا بفردا كه بنزد من آيى روز ديگر وى را بنزد پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم آوردم فرمود و يحك يا ابا سفيان أ لم يأن لك أن تعلم أن لا إله إلَّا اللَّه و اى بر تو اى ابو سفيان وقت آن نيامد كه از سر يقين بگويى كه هيچ خدايى نيست كه مستحق پرستش باشد مگر او سبحانه ؟ ابو سفيان گفت ( بابى أنت و امى ما أوصلك و أكرمك و أرحمك و أحلمك و اللَّه لقد ظننت أن لو كان معه إله لا غنى يوم بدر و يوم أحد ) پدر و مادر و تن و جان من فداى تو باد چه رحم پيوندى و كريم و رحيم و حليم به خدا سوگند كه من دانستم كه اگر با او خدايى ميبود در روز بدر و احد بفرياد ما ميرسيد و نفعى بما مىرساند و فرمود كه أ لم يأن لك أن تعلم أنى رسول اللَّه وقت نيامد كه بدانى كه من رسول خدايم و فرستادهء او به حق ؟ گفت ( بابى انت و امى اما هذه فان فى النفس منها شيئا ) پدر و مادر من فداى تو باد اما در اين كلمه در نفس من ترددى هست من گفتم به او كه گواهى به حق بده پيش از آنكه گردن ترا بزنند گفت مرا در اين حديث دو ماه مهلت دهيد پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمود چهار ماه ترا مهلت دادم پس به من امر كرد او را ببر در گذرگاه لشكر بدار تا مردم وى را به بينند و بدانند كه وى را امان است گفتم يا رسول اللَّه تو ميدانى كه وى مرديست كه فخر دوست دارد و طمع تشريف و تعظيم دارد از قريش پس از شما طمع و توقع بيش از اين دارد فرمود كه هر كه در سراى وى رود ايمنست و هر كه در مسجد الحرام رود ايمن است و هر كه در خانه خود رود و در بندد نيز ايمن است عباس گفت كه وى را همراه گرفتم و در رهگذرى بداشتم تا قبيله قبيله و گروه گروه لشكر بر وى ميگذشت وى ميگفت اينها چه كسانند من ميگفتم اسلم و جهينه و فلان و فلان تا آنكه رايت رسول اللَّه در كتيبهء خضرا نمايان شد و سواد عظيم پديد آمد مهاجر و انصار همه غرق آهن كه به غير از چشم چيزى ديگر از ايشان ديده نمىشد گفت اينها چه كسانند كه بحشمت و هيبت و سطوت ايشان هيچكس را نديده‌ام گفتم ( هذا رسول اللَّه فى المهاجرين و الانصار ) گفت يا ابا الفضل ( لقد أصبح ملك ابن اخيك عظيما ) اى عباس پسر برادرت پادشاهى عظيم يافت گفتم ويحك اين شوكت نبوت است و در اين اثنا حكيم بن حزام و
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي ) — صفحة 377 | الملا فتح الله الكاشاني