تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي ) — صفحة 347

مساهمون:

ص٣٤٧
ساخته فرار نمود و اين خير در آفاق و اقطار منتشر گشت و طباع مردم از طواف آن متنفر گشت ابرهه از اين حال در غضب شده لشكرى جمع كرده با فيلان قوى پيكر مهيب منظر به قصد تخريب حرم محترم متوجه مكه معظمه شد ، و از مقاتل بن سليمان مرويست كه جماعتى از قريش به زمين نجاشى رسيدند در ساحل بحر كنيسه نصارى بود و عرب آن را هيكل ميگفتند و نجاشى و اهل آن سرزمين آن را سرماخان ( 1 ) گفتندى آنجا فرود آمدند و آتش افروختند و گوشت كباب كردند چون از آنجا رحلت نمودند بادى سخت پيدا شد و شراره آتش را در آن خانه انداخت و و بعضى از آن را بسوخت نجاشى در غضب شده ابرهه را بر تخريب كعبه امر كرد ابرهه فيل محمود را كه بعظمت جثه مشابه كوه بود با خود ببرد . و ضحاك گفته كه دوازده فيل بودند و بروايت واقدى هشت و در روايات ديگر آمده كه هزار فيل بودند و بهر بلده اى از بلاد عرب كه ميرسيد پادشاه آن بلاد با او بمحاربه بيرون مىآمد و اول پادشاهى كه با وى قتال آغاز كرد ذو نفر بود از ملوك حمير ابرهه بر او غالب آمده او را بگرفت و خواست كه وى را بكشد گفت مرا مكش كه من در اين عزم كه كرده اى اعانت و مدد تو كنم ابرهه او را نكشت و بند كرد و قبيله عك و اشعر با او متفق شدند و چون بقبايل خثعم رسيد نفيل بن حبيب با جمعى از خثعميان بقتال او بيرون آمدند ابرهه بر او نيز غالبشد و خواست كه او را بكشد وى نيز گفت من ترا يارى كنم و ابرهه او را نيز بند كرد و بطايف آمد ، مسعود بن معتب با اهل طايف بيرون آمد و گفت ايها الملك ما را با تو نزاع و جدالى نيست اگر خواهى ترا دليل فرستيم تا ترا بخانهء كعبه راه نمايد گفت چنين باشد پس مردى را با وى فرستادند نام او ابو رغال بود چون به نزديكى مكه بمنزلى رسيد كه آن را مغمّس خوانند بمرد و جان بمالكان دوزخ سپرد او را هم آنجا دفن كردند و عادت جارى شده كه هر كه به آنجا رسد سنگى بر گور وى زند . القصه ابرهه از آنجا مردى با لشكرى عظيم پيش از خود به مكه فرستاد تا آنجا را غارت كنند وى بيامد و جميع مال حوالى حرم را جمع كرد و چهار صد شتر عبد المطلب را بگرفت شخصى نزد عبد المطلب كه حاكم و پيشواى اهل مكه بود فرستاد كه من آمده‌ام كه خانهء كعبه را خراب كنم اگر مانع شوى با تو قتال كنم و الا با تو كارى ندارم عبد المطلب كسى را به او فرستاد كه كار به پيغام گذارى راست نميآيد من بيايم و جواب گويم پس با جمعى از اولاد و اقارب و بزرگان قوم به آنجا رفت آن دو نفر كه ملك حمير بودند چون بشنيدند كه عبد المطلب خود ميآيد با ابرهه گفتند
هامش
( 1 ) ما سرخشان خ - ل