* ( وَعِلْماً ) * و دانش در دين و يا علم حكما و علماء به او عطا فرموديم تا آنكه قبل از استنباء بر سمت و طريقهء ايشان ميرفت و هميشه قول او بر وجه صواب بود نه طريق جهل و خطا و اين اوفقست بنظم قصه زيرا كه استبناى او بعد از هجرت بود در مراجعت نه قبل از آن و بنا بر اين مراد بايتاى نبوت و شريعت در تفسير اول كه قول سديست وعدهء آن خواهد بود بموسى عليه السّلام و بعلم دين آباى خود و يا آنكه مراد ايتاى نبوت و شريعت و اعطاى تورية باشد بعد از مراجعت و ذكر آن در اثناى اين قصه به جهت بيان صدق هر دو وعده باشد كه آن انار ادوه اليك و جاعلوه من المرسلين است * ( وَكَذلِكَ ) * و مانند اينكه بموسى و مادر او بجا آورديم از لطف و كرم و احسان * ( نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ ) * پاداش ميدهيم نيكوكاران را * ( وَدَخَلَ الْمَدِينَةَ ) * و در آمد موسى به شهر مصر يا به شهر منف كه از ولايات مصر بوده يا بلدهء جائين بر دو فرسخى مصر يا به عين الشمس از نواحى مصر و در تفسير نقاش گفته كه اسكندريه و بر قول اشهر بمصر در آمد * ( عَلى حِينِ غَفْلَةٍ ) * بر هنگام غفلتى كه واقع بود * ( مِنْ أَهْلِها ) * از اهل مصر يعنى در وقتى كه معتاد و متعارف مردمان نبود و متوقع ايشان نه كه در اينوقت كسى به شهر ايشان در آيد و از ابن عباس مرويست كه ميان شام و ختن بود كه در آن وقت هر كس بمهم خود مشغولست و سعيد ابن جبير گفته كه وقت قيلوله بود و از امير المؤمنين عليه السّلام منقولست كه روز عيد ايشان بود كه همه بلهو و لعب و بازى مشغول بودند و از سدى روايتست كه موسى عليه السّلام چون بزرگ شد هم چنان جامهاى فاخر پوشيدى و بر مركبان خاص فرعون نشستى و او را موسى فرعون خواندندى يك روز فرعون سوار شده بود و موسى غايب بود چون باز آمد گفت فرعون كجاست گفتند بفلان موضع رفته موسى سوار شده از عقب وى روان شد و در وقت قيلوله بمدين رسيده در آنجا داخل شد شهر خالى بود چه مردم همه بقيلوله مشغول بودند و از اين اسحق مرويست كه چون موسى عليه السّلام بزرگ شد بنى اسرائيل بر او اجتماع نمودند و با قبطيان مخالفت ميكرد و اين صورت در ميان مردمان مشهور شد وى را از فرعون بترسانيدند و او به جهت اين در حينى كه مردم از او بىخبر بودند به شهر در ميآمد ابن زيد گويد كه چون موسى عليه السّلام در حال صغر طپانچهء بر روى فرعون زد فرعون گفت اين آن كودكست كه من در طلب او بسيار كودكان را بيجان كردم خاست تا او را بكشد آسيه گفت او كودكست و نادان چه ميداند كه چه مىكند گفت نه چنين است بلكه اين كار دانسته از او صادر شده است آسيه گفت اگر خواهى كه كيفيت اين صورت بر تو ظاهر شود بفرما تا ياقوت و پارهء آتش بياورند اگر دست به آتش كند نادانست و گرفتى بر او نيست و اگر ياقوت بردارد دانسته اين كار كرده چون
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي ) — صفحة 56
مساهمون: الملا فتح الله الكاشاني
ص٥٦