به تبنى نسب ثابت نميشود و اگر عبد است آزاد ميگردد و چون نزد ما تبنى امر اعتبارى و عرضيست نه اصلى پس نه موجب عتق است و نه موجب نسب وارث و دال بر صحت قول ما است و فساد قول ابو حنيفه اينكه سنت وارد شده است بتغليظ امر در اين باب حيث
قال ( ص ) من انتسب الى غير ابيه و انتمى الى غير مواليه فعليه لعنة اللَّه
و غير آن از احاديث صحيحه در اين باب پس عقلا و نقلا تبنى مثمر ارث و نسب و عتق نباشد آوردهاند كه چون حضرت رسالت ( ص ) بغزوهء تبوك عزيمت فرمود همهء مسلمانان را بخروج امر نمود بعضى گفتهاند از پدر و مادر خود دستورى طلبيم آيه آمد * ( النَّبِيُّ أَوْلى ) * پيغمبر برگزيده سزاوارتر است * ( بِالْمُؤْمِنِينَ ) * بگروه گرويدگان * ( مِنْ أَنْفُسِهِمْ ) * از نفسهاى ايشان در همهء كارهاى دين و دنيا چه هر چه فرمايد عين صلاح بنده و محض فلاح او است بخلاف او امر نفس كه موجب غوايت و سبب شقاوت است فلهذا اولويت نسبت به آن حضرت بر طريق اطلاق و بر سبيل عموم واقع شده و مقيد نشده است ببعضى دون بعضى پس واجب است بر همهء مؤمنان كه نزد ايشان آن حضرت دوستتر باشد از نفس ايشان و امر او انفذ باشد بر ايشان از امر غير او و شفقت ايشان بر او اتم باشد از شفقت ايشان بر غير او و در حديث صحيح آمده كه
ما من مؤمن الا انا اولى به فى الدنيا و الاخرة
و نيز بروايت صحيحه ثابت شده كه نگرود هيچكس از شما و مؤمن نباشد تا نباشد من دوست تر با و از پدر و مادر و فرزند و همهء مردمان او پس بايد كه فرمان او از همهء فرمانها لازم تر باشم و لهذا صاحب عين المعانى گفته كه محبت با او سزاوارتر است از خود و غير خود از اقارب و اجانب و از مجاهد منقولست كه هر پيغمبرى پدر امت خود است و لهذا همهء مؤمنان برادران يكديگرند چه پيغمبر ( ص ) پدر ايشانست در دين * ( وَأَزْواجُه ) * و زنان او * ( أُمَّهاتُهُمْ ) * مادران ايشان يعنى نازل منزلهء ايشان در تعظيم و تحريم نه در ساير احكام چه رؤية ايشان روا نبوده و نسبت وراثة نداشتهاند و به جهت احترام ايشانست تحريم نكاح ايشان كما قال اللَّه وَلا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْواجَه مِنْ بَعْدِه أَبَداً پس در تحريم و استحقاق تعظيم مانند امهاتند و در ما عداى آن در حكم اجنبيات و در قرائت ابن مسعود چنين بوده كه و جواب لهم و ازواجه امهاتهم آوردهاند كه عمر خطاب بغلامى گذشت كه مصحفى در كنار خود نهاده بود و ميخواند * ( النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ ) * و هو اب لهم عمر گفت اى غلام از مصحف ميخوانى گفت آرى عمر گفت حك كن كه قرآن چنين وارد نشده غلام گفت اين مصحف ابى است چگونه حك آن جايز است عمر ابى را بخواند و گفت چرا چنين نوشتهء گفت وقتى كه شما در بازار بسود و معامله مشغول بوديد تمامى همت من مصروف بود بمصحف و طلب علم آن پس من آن را از نزد خود ننوشتهام تا حك كنم و در مصحف ابن عباس نيز چنين
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي ) — صفحة 251
مساهمون: الملا فتح الله الكاشاني
ص٢٥١