تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي ) — صفحة 73

مساهمون:

ص٧٣
اى پسران من برويد * ( فَتَحَسَّسُوا ) * پس تفحص كنيد و طلب احساس و ادراك نمائيد * ( مِنْ يُوسُفَ وَأَخِيه ) * از حال يوسف و برادر او * ( وَلا تَيْأَسُوا ) * و نوميد مشويد * ( مِنْ رَوْحِ اللَّه ) * از رحمت و فضل خدا كه مستلزم روح و راحت بنده است * ( إِنَّه لا يَيْأَسُ ) * بدرستى كه نااميد نشوند * ( مِنْ رَوْحِ اللَّه ) * از روح و رحمت خدا * ( إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُونَ ) * مگر قوم ناگرويدگان كه به خدا و صفات او عارف نيستند چه عارف به او سبحانه و صفات او از رحمت او نااميد نميشود در جميع احوال اين دالست بر آنكه فساق اهل ايمان بايد كه از رحمت الهى مايوس نباشند مرويست كه يعقوب نامه نوشت بيوسف به اين مضمون كه نامه ايست از يعقوب اسرائيل اللَّه ابن اسحاق ذبيح اللَّه ابن ابراهيم خليل اللَّه بجانب ملك مصر اما بعد بدان اى ملك كه ما اهل بيتى هستيم كه هميشه بلا را موكل ما گردانيده‌اند جدم ابراهيم را دست و پا بر بسته در آتش نمرود افكندند حقتعالى او را نجات داد پدرم اسحاق را كارد بر خلق نهادند حقتعالى براى او ندا فرستاد و مرا پسرى بود دوستترين همه فرزندان من برادران او را بصحرا بردند و پيراهن خون آلود آوردند و گفتند گرگ او را بخورد و من در فراق او چندان گريسته‌ام كه چشمم سفيد شده و او را برادرى اعيانى بود كه من بوى تسلى داشتم او را بدزدى گرفتهء و نزد خود نگاه داشته ما از آن خاندان نيستيم كه از ما دزدى صادر شود اگر اين فرزند مرا به من فرستادى فبها و الا بر تو دعائى كنم كه اثر آن به فرزند هفتمين تو برسد و السلام پس نامه را بفرزندان داد و اندك بضاعتى از پشم و روغن و كشك و امثال آن ترتيب نموده ايشان را بمصر فرستاد ايشان بمصر آمده با برادر خود كه آنجا بود ملاقات كردند و باتفاق روى ببارگاه يوسف نهادند * ( فَلَمَّا دَخَلُوا ) * پس آن هنگام كه در آمدند برادران يوسف * ( عَلَيْه ) * بر وى * ( قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ ) * گفتند اى عزيز * ( مَسَّنا ) * رسيده ما را * ( وَأَهْلَنَا الضُّرُّ ) * و كسان ما را سختى و بينوايى و گرسنگى * ( وَجِئْنا بِبِضاعَةٍ ) * و آورده‌ايم ببضاعتى * ( مُزْجاةٍ ) * اندك و بىاعتبار اين مشتق از ( از جاء ) است بمعنى ( سوق و دفع و منه قوله تزجى سحابا ) يعنى چيزى را كه از غايت درائة و قلت بهر كسى كه دهند آن را از خود دفع كند و قبول نكند عبد اللَّه بن عباس گفته كه درهمى چند مغشوش بود كه كسى آن را نستدى و نزد حسن ماسينه بود و آنچه بدويان و شبانان را باشد از روغن و پشم و موى و نزد كلبى و بعضى ديگر ( صنوبر ) و حبة الخضرا بود و ضحاك بر آنست كه سويق المقل بوده و بر هر تقدير گفتند بضاعت ما اينست نظر به اين مكن * ( فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ ) * پس تمام كن راى ما كيل طعام را * ( وَتَصَدَّقْ عَلَيْنا ) * و تصدق كن بر ما زياده از بهاى اين متاع اين جريح و