تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي ) — صفحة 258

مساهمون:

ص٢٥٨
ميجوشيد بفرمود تا پاره خاك بر آن ريختند خون از بالاى خاك ميجوشيد و هر چند خاك مىريختند فايده نميداد تا خاك مقدار حصار شهرى شد و آن خون بر بالاى آن ميجوشيد اينخبر بصيحون كه امير بابل بود رسيد خواست كه شخصى را با لشگر آراسته بجنگ آن پادشاه فرستد بخت نصر پيش آمده گفت مرا امير اين لشگر كن كه من احوال آن شهر و مردمان نيكو ميشناسم وى را امير لشگر كرد وى بيامد و بدر شهر فرود آمد آن شهر را محاصره كرد هر چند خواست كه آن شهر را بگيرد ميسر نشد آخر قرار بر مراجعت داد پيره زنى در آن لشگرگاه آمد و بخت نصر را گفت كه شنيدم كه قصد برگشتن دارى گفت آرى چاره در اين امر نميدانم و لشگريان بىبرگ و بىنوا شده‌اند گفت من تدبير اين امر به تو تعليم كنم تا اينشهر بر تو گشوده شود به شرط آنكه آن را به كسى نگويى كه من گفته ام گفت همچنين باشد گفت فردا لشگر را به چهار قسم كن به چهار گوشه شهر آنها را تعيين فرما و بگو كه همه سر سوى آسمان كنند و گويند بار خدايا به حق خون ناحق ريخته يحيى بن زكريا كه اين شهر را بر ما گشاده گردان چون روز ديگر چنين كردند يك بار از چهار سوى آن شهر بار و بيفتاد لشگر در شهر در آمدند و آن زن بيامد و بخت نصر را بسر خون يحيى برد گفت مردمان را ميكش و خون ايشان را بر سر اين خون بريز تا ساكن شود وى خون هفتاد هزار كس را بر سر آن خون ريخت ساكن نگشت تا آنكه زن پادشاه را كه تحريك قتل يحيى كرده بود بدست آوردند و بكشتند و خون او را بر سر خون يحيى ريختند ساكن گشت بعد از آن پيره زن گفت كه دست از خون ريختن باز دار كه خداى تعالى راضى نشود كه خون پيغمبرى ريخته شود تا كشندگان او را و هر كه در خون او سعى كرده باشد و به اين راضى شده كشته نشود اكنون همه آن جماعت كه در خون يحيى شريك بوده‌اند و به آن راضى گشته كشته شده‌اند و لهذا خون او ساكن شده و آن مرد كه نامه امان از او گرفته بود بيامد و آن را به او عرض كرد بخت نصر او را و اهل بيت او را امان داد و بيت المقدس را خراب كرد و وجوه و اعيان و اشراف بنى اسرائيل باسيرى با خود ببابل برد و دانيال در ميان ايشان بود با قومى از فرزندان انبيا چون به زمين بابل رسيد پادشاه بابل مرده بود پادشاهى را به بخت نصر تفويض كردند وى چون دانيال را بديد و عقل و راى و علم و ديانت وى را مشاهده كرد وى را مقرب گردانيد وهب بن منبه روايت كرده كه بخت نصر در آخر عمر در خواب ديد صنمى را كه سرش از زر بود و سينه اش از سيم شكمش از مس و رانهايش از آهن و ساقهايش از گل خشك و بعد از آن سنگى را ديد از آسمان بيفتاد و بر او آمد و وى را پست گردانيد آن گاه آن سنگ بزرگ ميشد تا چندان شد كه از مشرق تا مغرب رسيد و درختى ديد بيخ آن در زمين و سرش در آسمان كشيده و مردى بر سر آن درخت تيرى در دست گرفته و منادى ندا ميكرد كه شاخهاى ايندرخت را قطع كن تا مرغان از آن پراكنده شوند و سباع و