كرده متوجه شام شد و آن مملكت را با سهل وجهى گشوده قتل و غارت كرد و خزاين و دفاين ايشان را از منازل ايشان بيرون آورد كما قال جل ذكره فَجاسُوا خِلالَ الدِّيارِ و در آن وقت كه بشام متوجه شده بود ملك صيحون در گذشت و اركان دولت قرار بر اين دادند كه توقف بايد كه لشگر از شام باز گردند و وجوه و اعيان مملكت كه در ميان لشگراند مراجعت كنند هر كه را صلاح دانند پادشاه گردانند و چون بخت نصر بازگشت با غنايم بسيار وى را پادشاه عصر خود ساختند و سدى باسانيد خود روايت كرده كه در بنى اسرائيل مردى بود كه خواب وى راست بود در واقعه ديد كه هلاك بنى اسرائيل و خرابى بيت - المقدس بدست يتيمى خواهد بود از اهل بابل كه وى را بخت نصر گويند وى برخواست و ببابل آمد و آن پسر يتيم را طلبكرد وى را به خانه مادرش راه نمودند برفت و آنجا فرود آمد و با مادرش گفت كه پسرت بخت نصر كجا است گفت بهيزم رفته است بعد از ساعتى پيدا شد و پشته هيزم بر دوش بسته آن را بسه درم به آن بنى اسرائيلى فروخت و گفت براى من يك درم طعام بخر و درهمى شراب و درهمى ديگر نان پس بخت نصر نان و شراب و طعام بخورد روز دوم و سوم نيز به همين طريقه با او سلوك نمود بنى اسرائيلى گفت امروز سه روز است كه در سراى تو براى تو خدمتكارى ميكنم مرا بر تو حقى واجب شده و خواهش من آنست كه حاجت مرا روا كنى گفت چيست جواب داد كه براى من خط امانى بنويس كه چون پادشاه شوى من از تو ايمن باشم و ضررى از تو به من نرسد گفت اينچه سخن است با من سخريه ميكنى گفت نه بلكه اين را از سر حقيقت ميگويم و بسيار الحاح كرد مادرش گفت چه زيان به تو دارد خطى به اين مضمون بنويس و به او ده تا مدعاى او حاصل شود پس بخت نصر به اين مضمون خطى به او داد آن مرد وى را خلعتى داد و عطائى نيكو به او كرامت كرده در آن وقت پادشاه بنى اسرائيل يحيى بن ذكريا را عزيز داشتى و بىمشورت و فتواى او كارى نكردى زن وى دخترى داشت از شوهر ديگر و آن زن پير شده بود و ميخواست تا زن جوان بخواهد آن زن گفت دختر من صاحب جمال است وى را به عقد خود در آور گفت اين را از يحيى استفتا كنم اگر رخصت بدهد و گويد حلالست او را عقد كنم چون بيحيى عرض كرد جواب داد كه در شرع بر تو حرامست زن از يحيى خشم گرفت و بگذاشت تا پادشاه مست شد دختر را آراسته در حضور او بجلوه در آورد و پادشاه در عالم مستى ميل او كرد و دختر بتعليم مادر امتناع كرد و گفت تا حاجت من روا نكنى خود را به تو تسليم نكنم گفت حاجت تو چيست گفت سر يحيى بن ذكريا را در طشتى نهاده نزد من آرى پادشاه گفت ويحك حاجتى ديگر طلب كن گفت مرا حاجتى ديگر نيست جز اين و چون مبالغه از حد گذرانيد پادشاه راضى شد حكم كرد تا سر يحيى را در طشتى بريدند و آن را نزد دختر آوردند آن سر به زبان فصيح گفت ( لا تحل لك هذه ) اين زن تو را حلال نيست و خون در آن طشت
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي ) — صفحة 257
مساهمون: الملا فتح الله الكاشاني
ص٢٥٧