( 1 ) [ در همين حال ] ابن زياد [ دقايقى ] از او غافل شد ، [ و عبيد الله ] بن حرّ [ از فرصت استفاده كرده ] از مجلس بيرون آمد و بر اسبش نشست و [ گريخت . ]
ابن زياد [ يكباره به هوش آمد ] گفت : ابن حرّ كجاست ؟ گفتند : همين الآن بيرون رفته است ، گفت : او را برايم بياوريد .
مأمورين نزد عبيد الله رفتند گفتند : [ امير تو را خواسته است ] بيا امير را اجابت كن ! ولى وى اسبش را راند ، و گفت : به [ امير ] خبر بدهيد ، و الله هرگز نزدش نخواهم آمد و از او اطاعت نخواهم كرد .
سپس [ از كوفه ] خارج شد و به كربلا آمد و در آنجا [ اشعارى به اين مضمون ] گفت :
- فرمانده خيانتكار ، فرزند خيانت پيشه به من مىگويد چرا تو با آن شهيد [ فرزند فاطمه ] جنگ نكردى ؟ ! - آرى ، پشيمانم كه چرا او را يارى نكردهام ، بلى هر شخصى كه [ به موقع ] توفيق نيابد ، پشيمان خواهد گرديد .
- من از اينكه از حاميانش نبودهام حسرتى در خود احساس مىكنم كه هرگز از من جدا نخواهد شد .
- خدا روان كسانى را كه در نصرتش كمر همت بستهاند از باران [ رحمت خويش ] همواره سيراب گرداند .
- [ اكنون ] كه بر قبور و جايگاه آنان ايستادهام اشكم ريزان است و نزديك است جگرم پاره شود .
- به عمرم قسم آنان در جنگ دلير و پيشتاز و چون شير حمايتگر [ حسين عليه السّلام ] بودهاند .
- وقتى كشته شدند هر نفس باتقوايى در روى زمين ، در مرگشان غمگين و حيران گرديده است .
مقتل الحسين ( ع ) ( نخستين گزارش مستند از نهضت عاشورا ) ( فارسي ) — صفحة 205
مساهمون: جواد سليمانى
ص٢٠٥