برخى اسير و برخى به خون خود آغشته شدهاند ، چه خواهيد گفت ؟ ] وقتى به عبد الله بن جعفر خبر كشتهشدن دو فرزندش [ محمد و عون ] در كنار حسين [ عليه السّلام ] رسيد ، مردم نزدش آمده به او تسليت مىگفتند [ عبد الله ] رو به همنشينان خويش كرد و گفت :
خداى - عزّ و جلّ - [ را در هر مصيبتى ] حتى بر قتل حسين [ عليه السّلام ] حمد و سپاس مىگويم ، اگر با دستهايم با حسين مواسات و همدردى و يارى نكردهام لااقل دو فرزندم با او مواسات و يارى نمودهاند . و الله اگر نزدش حاضر بودم دوست مىداشتم از او جدا نشوم تا در ركابش كشته شوم ! به خدا چيزى كه مرا وادار مىكند از دو فرزندم دست كشيده ، مصيبتشان را بر خود آسان سازم اينست كه آن دو در حال پايدارى و يارى برادر و عموزادهام [ حسين عليه السّلام ] ، از دست رفتهاند . « 1 »
اولين زائر كوفى بر مزار سيد الشهدا عليه السّلام
( 1 ) [ بعد از شهادت امام حسين عليه السّلام ] عبيد الله بن زياد از أشراف أهل كوفه خبر گرفت ولى عبيد الله بن حرّ [ جعفى ] را نديد ، بعد از چند روز [ عبيد الله بن حرّ ] نزد [ ابن زياد ] آمد ، [ ابن زياد ] گفت : كجا بودهاى پسر حرّ ؟ گفت : مريض بودهام ، [ ابن زياد ] گفت : مرض قلبى [ داشتهاى ] يا مرض بدنى ؟ ! [ ابن حرّ ] گفت : قلبم مريض نشده بود ، و أمّا بدنم ، خدا بر من منت نهاد آن را سالم نگه داشت .
ابن زياد گفت : دروغ مىگويى ! تو با دشمن ما بودهاى .
[ ابن حرّ ] گفت : اگر با دشمن شما بودم ديده مىشدم [ من آدم سرشناسى هستم همه مرا مىشناسند ] جاى آدمى مثل من مخفى نمىماند .
هامش
( 1 ) تاريخ طبرى ، 5 / 466 و 467 ، به نقل از أبى مخنف از سليمان بن أبى راشد از عبد الرحمن بن عبيد أبى كنود با اندكى جابجايى و ارشاد ، 2 / 124 ، با اندكى تغيير و جابجايى .