مىگردد . وقتى در شعر يا نثر خويش محبوبهاى خود را توصيف مىكنند چگونه غرق در خواستههاى دوستشان مىگردند ، در حالى كه تعريف و توصيفى كه از محبوب خود مىكنند معنى و حقيقتى ندارد . آنها فقط صورت ظاهر حال محبوب خود را به چشم خويش ديدهاند و اين زيبايى ظاهرى ، جمال نيست ، بلكه تركيباتى از پوست و گوشت و خونى است كه مشحون و مخلوط با نجاسات و كثافات است . ابتدايش نطفهاى بىارزش و انتهايش مردارى گنديده است « 1 » و بين دوران نطفه و مردارىاش نجاست حمل و نقل مىكند ( يعنى دوران حيات آدمى شكم انسان منبع نجاست است ) كسى كه اين جمال پست را توصيف كند بسيار پليد است . اين روش بسيارى از مردم است كه كوچك را بزرگ ، بزرگ را كوچك ، دور را نزديك ، زشت را زيبا جلوه مىدهند ( كوه را كاه و كاه را كوه نشان مىدهند ) پس وقتى كه انسان استيلاى اين محبت افراط آميز افراد را نسبت به يك ديگر تصور كند چگونه اين مطلب را در مورد محبت جمال ازلى و ابدى خدايى كه اگر انسان به ديده بصيرت به آن توجه كند ، جمالش بىپايان است ، غير ممكن و محال بداند ؟ بصيرت قلب غير از بصيرت چشم ظاهرى است چشم ظاهرى فقط جمال ظاهر را مىبيند ولى بصيرت قلب ، باطن و حقيقت جمال
هامش
( 1 ) اشاره است به فرمايش حضرت على عليه السّلام كه فرمود :
عجبت للمتكبر الذى كان بالامس نطفه ، و يكون غدا جيفه
. يعنى تعجب مىكنم از متكبرى كه ديروز نطفهاى بىارزش بود و فردا مردار گنديدهاى است « نهج البلاغه حكمت 126 » .