* تنظير مسئله چيست ؟
جوهر و عرض است ، بدين معنا كه :
عرض بدون وجود جوهر ، هرگز در خارج تحقق پيدا نمىكند ، يعنى تا شما نباشيد كه موجودى متعجّب هستيد ، خنده محقق نمىشود .
حال : حروف نيز نسبت به ظرف ذهن همينگونه هستند ، يعنى : بدون معناى فعل و اسم و لحاظ اين دو امكان ندارد كه معناى حرفى وجود پيدا كند .
حال :
وقتى معناى حرفى به فعل و اسم اضافه پيدا نمايد ، از قبل اين اضافه ، تقيّدى نيز برايش در ذهن پديد مىآيد .
اما : از آنجا كه معانى اسماء مستقل بوده و در تحقق نيازى به اضافهء به غير ندارند ، داراى چنين خصوصيتى نمىباشند ، و لذا در تعريف حرف گفته شده :
حرف چيزى است كه دلالت نمايد بر معنايى كه در غير تحقق مىيابد .
* با توجه به مواضع فوق مراد از « فالمعنى و ان كان لا محالة يغير جزئيا » چيست ؟
اينست كه :
اگر مرادتان از خصوصيات ذهنى ، لحاظ ذهنى است ، اشكال اول كه گذشت وارد نيست ، چرا كه معناى موضوع له و يا مستعمل فيه با قيد لحاظ همواره جزئى است به نحوى كه تصوّر آن در بار دوم با تصورش در بار اول جدا و مباين است .
يعنى : اگر مفهوم انسان را دو بار لحاظ كنى ، بار دوم غير از بار اول است و لذا هريك جزئى هستند . لكن چهار اشكال اساسى به اين احتمال وارد است .
* قبل از بيان اشكالات وارده به احتمال مذكور ، مقدمة بفرماييد آيا استعمال لفظ در معنا از جانب مستعمل ، اختيارى است يا نه ؟
بله يك امر اختيارى است .
* چرا ؟
زيرا : اين مستعمل است كه مىخواهد ما فى الضمير خود را به كسى تفهيم كند و كسى او را مجبور به اين كار نمىكند .
و لذا چون :
1 - هر كارى اختيارى مسبوق به اراده و قصد است .
كفاية الأصول ( فارسى ) — صفحة 66
مساهمون: الآخوند الخراساني
ص٦٦