قبل از آمدن متصف به مبدأ ضرب و شرب بوده ، معنون به عنوان ضارب و شارب قرار دادهايم ( كه البته چنين اطلاقى مجازى است ) چه آنكه اگر اين دو لفظ و نظير آن براى اعمّ از متلبس و منقضى مىبودند استعمالش به لحاظ هر دو حال بطور حقيقت بايد صحيح باشد .
وقتى ذواتى ( مثل : زيد و بكر و عمر . . . ) متلبس به يك سرى مبادى هستند ، اضداد اين مبادى برآن ذوات صدق نمىكنند .
فى المثل : وقتى شما ايستادهايد ، قاعد بر شما صدق نمىكند و يا بالعكس اگر نشستهايد قائم بر شما صدق نمىكند .
زيرا : دو لفظ قيام و قعود به حسب معناى ارتكازى ، متضاداند و باهم تصادق ندارند .
به عبارت ديگر :
وقتى ذاتى به وصفى از اوصاف متضاد مثلا ( قائم ) متصف بود و اكنون اين تلبس و اتصاف از او سلب و زائل به ضد وصف قبلى يعنى ( قاعد ) متصف شده است .
قائم ، اكنون به لحاظ حال اسناد و نسبت برآن ذات صادق است در نتيجه ، قاعد ، به لحاظ همين آن اسناد و نسبت ، نمىتواند حقيقتا بر اين ذات اسناد داده شود .
پس : نمىتوان گفت زيد قائم و قاعد الآن ، چرا كه اجتماع ضدين در محل واحد در زمان واحد و از جهت واحد ، محال است .
حاصل مطلب اينكه :
از دو مشتق متضاد يكى مىتواند بالفعل و حقيقتا بر ذات صادق باشد و ديگرى اگر صادق است يا مجازى است و يا به علاقهء ما كان است .
به عبارت ديگر :
مشتق ، نسبت به خصوص متلبس ، حقيقت و نسبت به ( من لم يتلبس ) و ( ما انقضى عنه التلبس ) مجاز است .
* * *
كفاية الأصول ( فارسى ) — صفحة 438
مساهمون: الآخوند الخراساني
ص٤٣٨