بودم خوابى ديدم كه مرا ترساند پس به نزد پيشگوى قريش كه يك زن بود شدم چادر چار گوشهء نگارينى از خز بر خود افكنده بودم و انبوه موهايم شانهام را مىزد و او چون به من نگريست در چهرهام دگرگونى را دريافت ، آن هنگام من بزرگ تودهام بودم پس او راست بنشست و گفت سرور تازيان را چه شده كه رنگش ديگرگون است آيا از پيش آمدهاى روزگار رويدادى را ناپسند داشته من گفتم آرى ديشب من در حجر خوابيده بودم كه ديدم گويا درختى بر پشت من است كه سرش به آسمان رسيد و شاخه هايش را در خاور و باختر زد و روشنى آن را ديدم كه آشكار مىشود و هفتاد بار از روشنائى خورشيد بزرگتر است و عرب و عجم را ديدم كه در برابرش به خاك افتادهاند و هر روز روشنائى و شكوه آن افزايش مىيافت و گروهى از قريش را ديدم كه مىخواستند آن را ببرند و چون به آن نزديك مىشدند جوانى ايشان را مىگرفت كه از نيكو روىترين و پاك جامه ترين مردم بود پس ايشان را مىگرفت و پشتشان را مىشكست و چشمشان را بر مىكند من دست خود را بلند كردم تا شاخه اى از شاخههاى آن را بگيرم جوان بانگ به من زد و گفت ايست ! تو را از آن بهره اى نيست گفتم درخت از من رسته مىشود پس بهره اش از كيست گفت بهره از آن اينان است كه به آن آويختهاند و خود به آنان بر مىگردد من از هراس بىتاب شده و با رنگ دگرگون از خواب پريدم پس رنگ آن زنك پيشگوى را ديدم كه دگرگون شد و سپس گفت اگر راست گفته باشى از پشت تو فرزندى به در آيد كه بر خاور و باختر فرمانروائى يابد و در ميان مردم پيامبرى نمايد . پس اندوه از دل من برفت اينك ابوطالب بنگر كه شايد آنكس تو باشى ، ابوطالب اين داستان را بازگو مىكرد و پيامبر ( ص ) ظهور كرده بود واو مىگفت به خدا درخت همان ابوالقاسم محمد امين است .
39 - سيد در كتاب خود الحجة ص 68 مىنويسد سيد نسب شناس علوى عمرى معروف به موضح با اسناد خود چنين ياد كرده كه چون ابوطالب بمرد آن هنگام دستور به نماز بر مردگان هنوز نيامده بود و از اين روى پيامبر نه بر او و نه بر
الغدير ( فارسي ) — صفحة 364
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٣٦٤