آنان چون ديدند ابوطالب مىآيد خواستند برخيزند پس ابوطالب گفت به خدا اگر كسى برخيزد با شمشيرم او را خواهم زد پس نشستند تا او نزديكشان رسيد و گفت پسركم چه كسى با تو چنين كرد ، او پاسخ داد عبد اللَّه بن زبعرى پس ابوطالب سرگين و خون شكنبه را برگرفت و چهره و ريش و جامهء ايشان را بيالود و به آنان بد گفت .
داستان اين واكنش ابوطالب را در بسيارى از كتابهاى سنيان مىتوان يافت جز اين كه دستهاى هوا پرستان آن را به بازى گرفته و اگر خدا خواهد زير نشانى ( ابوطالب در قرآن حكيم ) ترا از حقيقت گفتار آگاه خواهيم ساخت .
11 سرور ما ابوطالب و قريش
ابن اسحاق گفته : چون رسول خدا ( ص ) آشكارا قوم خود را به اسلام خواند و چنانچه خداوند دستور داده بود آشكارا به اين كار پرداخت ، قوم وى - چندانكه من مىدانم و خبر يافتهام - از وى دورى نجستند و سخن او را رد نكردند تا خدايانشان را ياد كرد و به عيبجوئى از آن پرداخت و چون چنين كرد اين كار در ديدهء ايشان سهمگين و ناپسند آمد تا همه در ناسازگارى و دشمنى با او همداستان شدند مگر كسانى از ايشان كه مسلمان شده بودند و به اين گونه خداى تعالى آنانرا از اين كارها بر كنار داشته بود و آنان نيز اندك گروهى پنهان شونده بودند . عموى رسول خدا ( ص ) ابوطالب را دل بر او بسوخت و از او پشتيبانى كرد و در برابر ديگران ايستاد و رسول خدا ( ص ) بدستور خدا رفت تا كار او را آشكار سازد و هيچ چيز او را از راه وى باز ندارد .
و چون قريش چنان سخنى به ابوطالب گفتند او در پى رسول خدا ( ص ) فرستاد و او را گفت برادر زادهء من ! راستى را كه گروه تو به نزد من آمدهاند و چنين و چنان گفتهاند بر من و بر خويش رحم كن و مرا بكارى كه از دستم بر نمىآيد