افسرهائى زرين بر سر دارند كه فراز آنها را مرواريدها آرايش مىدهد
خوب رويانى كه حسان ( 1 ) حسن آنان را گواهى مىكند
و بر رخساره هايشان زرهائى است كه زرهاى ديگر را مىآرايد .
- همچون گوهرها - آنها را در رشته مىكشم ، شبها را به بيدارى سر
مىكنم تا ياد آنها را براى شما و خويش زنده بدارم .
اى آنان كه در كرانههاى فرات آرميدهايد ! دوستدارى بر شما درود
مىفرستد كه شكيبائىاش نمانده است .
پس از آن كه ستايشنامهها را درهم پيچيدم باز آنها را گشودم
كه در هر نامه اى از ستايشهاى من فرازى دربارهء شما هست
‹ 33 › هنگام سخن از شما ، نظم من با اشگ چشمانم از يك سرچشمه آب مىخورد
زيرا چكيدههاى سرشكم را در رشته مىكشم و سرود مىسازم و خونى
را كه از ديدهام روان است در چهرهء نثرى ( 2 ) و سرخ گلگون همه جا مىپراكنم
مپنداريد داغ دلم آرامش يافته كه به خودتان سوگند
سوز جگرم جز در روز رستاخيز كاهش نمىيابد
خوارى در راه شما براى من ارجمندى است و تنگدستى ، توانگرى
و دشوارى ، آسانى و شكست ، پيوند خوردن .
آذرخشهاى همراه با ابر كه از كوى شما برخاست
باران سرشك را از ديدگان من روان گردانيد
دو ديدهء من - همچون خنساء ( 3 ) - اشكهايش سرازير است
و دلم - در دوستى شما - به استوارى صخر ( سنگ ) مىماند
هامش
( 1 ) از سخنسرايان بزرگ تازى ( بنگريد به ترجمهء غدير ج 3 ص 56 تا 112 )
( 2 ) نظم ؛ در رشته كشيدن است - و نامى براى شعر - و نثر ، پراكندن را گويند و هر نوشتهء ناسروده .
( 3 ) خنساء دختر عمر و پسر حارث بانوئى نامور و سخن سرا است كه پيامبر را دريافت و در سوك برادر پدرىاش صخر كه به دست اسدىها كشته شده سرودههاى بسيارى بر جاى نهاد . ن