به راستى نشانه از آن كسى است كه شناخته نباشد
50 - و سخن شبراوى :
اى پسر برانگيختهء خدا ! به مادرت زهراى بتول
و به نياى تو كه مردم اميد بر وى بسته اند
كه تو - اى فرزند پيامبر برگزيده ! -
در ميان بزرگواران به خرد و روان و سر ، مىمانى .
با اين همه پس چگونه مىتوان كار خليفه را درست نمايش داد كه آمده و نامهء خداوند و آئين نامهء پيامبرش را ناديده گرفته و سخن آن انصارى را به ديدهء پذيرش نگريسته كه با آن نامه و آئين نامه ناساز بوده است ؟ و چه دست آويزى دارد آن فقيه يا پاسدار كيش كه با پشتگرمى به سخن سراينده اى ناشناس ، برداشت يكى از انصاريان را بگيرد ؟ با آن كه در پيش روى خود اين همه فرازهاى روشنگر ، از قرآن و حديث و فرهنگ تازى مىبيند ؟
3 برداشت خليفه دربارهء كيفر دزد
از زبان صفيه دختر ابو عبيد آوردهاند كه به روزگار بوبكر - خدا از وى خشنود باد - مردى دزدى كرد كه يك دست و يك پا نداشت ، پس بوبكر - خدا از وى خشنود باد - خواست تا پاى ديگرش ببرد و دست او را واگذارد كه با آن به شستشوى خود از آلودگىها پردازد و او را سودمند افتد پس عمر گفت نه ! سوگند به آن كس كه جانم در دست او است بايد دست ديگرش را ببرى پس بوبكر - خدا از وى خشنود باد - بفرمود تا دست ديگرش ببريدند .
و از قاسم پسر محمد آوردهاند كه بوبكر - خدا از وى خشنود باد - خواست تا پس از آنكه يك دست و يك پاى كسى را بريده بودند پاى ديگرش را ببرند و عمر - خدا از وى خشنود باد - گفت : بر بنياد آئين نامه - دست او را بايد ببرى ( 1 )
هامش
( 1 ) ن - « سنن بيهقى » ج 8 ص 273 و 274