تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
به طلا و نقره ، پس عمر بن خطاب برانگيخت محمد بن مسلمه انصاريرا تا آنكه درب عمومى و خصوصى را سوزانيد و سعد را وا داشت در مساجد كوفه پس سعد نگفت درباره عمر مگر خير . و سيوطى گويد : فرمانداد عمر عمّالش را پس نوشتند اموالشانرا از جمله سعد بن ابى وقاص پس نصف مالشان را گرفت . 3 - وقتى كه عزل كرد عمر ابو موسى اشعريرا از بصره نصف كرد اموال او را . 4 - نوشت عمر بن خطاب بعمرو بن عاص و او فرماندار عمر بر مصر بود ، از عبد الله عمر بن خطاب بعمرو بن عاص : سلام عليك : بتحقيق به من رسيده كه شايعه اى براى تو منتشر شده كه داراى اسب و شتر و گاو و گوسفند و برده گانى شده اى و خاطر من هست پيش از اين تو مالى نداشتى پس بنويس براى من از كجا اين اموال را آوردى و آن را كتمان نكن . پس عمرو بن عاص به او نوشت : بسوى عبد الله امير مؤمنين سلام عليك ، پس من شكر و سپاس ميگذارم به تو خدائى را كه جز او خدائى نيست ، امّا بعد : پس نامه امير مؤمنين رسيد به من كه در آن ياد شده آنچه براى من شايع شده و اينكه او مرا ميشناخت كه پيش از اين من مالى نداشتم و من اعلام ميكنم امير مومنان را كه من در زمينى هستم كه نرخ در آن ارزان و من علاج ميكنم از حرفه دام دارى و زراعت آنچه كه اهل آن علاج ميكنند و در روزى امير مومنين توسعه است ، به خدا قسم اگر خيانت با تو حلال بود من به تو خيانت نميكردم ، پس اى مرد كوتاه كن كه براى حسبهائى هست كه آن بهتر از عمل كردن براى توست اگر برگرديم به آن زنده گى خواهيم كرد به آن ، و قسم بجان خودم كه در