نيست راهى براى آن مگر بيت المال و آن را از او گرفت پس چون عثمان خليفه شد بابى سفيان گفت : آيا براى تو در اين مال نيازى هست پس بدرستيكه من نبينم براى گرفتن پسر خطاب در آن راهى و جهتى را ، گفت به خدا قسم كه براى ما به آن نياز است و ليكن رد نكن تو فعل كسى كه پيش از تو بوده پس برگرداند بر تو كسانى كه بعد از تو خواهند آمد .
7 - روزى عمر گذشت بساختمانيكه با سنگ و كچ ميساختند پس گفت : اين بنا مال كيست گفتند : مال حاكمى از حكام تو در بحرين است ، پس مصادره كرد مال او را و ميگفت براى من بر هر خيانتكارى دو امين است آب و گل .
8 - عمر فرستاد بسوى ابى عبيده : كه اگر خالد خودش را تكذيب كرد پس او فرماندار است بر آنچه كه بر او بوده و اگر تكذيب نكرد خودش را پس او معزول است پس عمامه اش را بردارد و آن را دو بخش و قسمت كند ، پس تكذيب نكرد خودش را پس ابو عبيده مالش را تقسيم كرد تا آنجا كه يكتاى نعلينش را هم گرفت و يكتاى ديگر را براى او گذارد و خالد ميگفت سمعا و طاعه لامير المؤمنين شنيدم و مطيعم امير مومنان را .
و به گوش عمر رسيد كه خالد ده هزار دينار يا درهم باشعث بن قيس داده كه قصد كرده بود احسان كردن به او را پس فرستاد بسوى ابو عبيده كه بالاى منبر رود و خالد را جلوى خود نگاهدارد و كلاه و عمامه او را از سرش بردارد و او را بعمامه اش ببندد كه اگر ده هزاريكه به او داده از مالش بوده پس اسراف كرده و اگر از مال مسلمين بوده پس آن خيانت بوده .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 153
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص١٥٣