تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
چيز ، گفتم : ميترسم كه بر پشتم بزنى و آبرويم را به برى و مالم را بگيرى و كراهت دارم كه بگويم بدون حكم و حكم كنم بدون علم . عمر طلبيد ابو هريره را و به او گفت : دانستى كه تو را من عامل بر بحرين گردانيدم و حال آنكه تو نعلين و كفش نداشتى پس از آن به من رسيد كه تو اسبهائى خريده اى بهزار و ششصد دينار گفت : براى ما اسبهائى بود كه كره زائيده و هدايائى بود كه مردم ميدادند كه ملحق به آن شد ، گفت : من براى تو حساب كردم روزى و مخارجت را و اين زياديست آن را بده گفت : براى تو نيست ، گفت : آرى به خدا قسم كه پشتت را به درد ميآورم سپس برخاست بسوى او با شلاقش و او را چنان محكم زد تا آنكه خون جارى شد آنگاه گفت : بيار آنها را گفت : من آن را نزد خدا حساب كردم ( يعنى در راه خدا دادم ) گفت : اين است اگر از حلال گرفتى آن را بميل و رغبت پرداختى ، يا از دورترين نقاط بحرين مردم براى تو آوردند نه براى خداست و نه براى مسلمانها اميمه تو را نزائيده مگر براى خرچرانى و اميمه ما در ابو هريره بود . 2 - سعد بن ابى وقاصّ كه به او ميگفتند : مستجاب ، براى قول پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله : به پرهيزيد دعاء سعد را ، پس چون عمر مال او را نصف كرد سعد به او گفت : هر آينه من تصميم گرفتم ، عمر به او گفت بانيكه نفرين كنى مرا ، گفت : بلى ، گفت : در اين موقع نيابى مرا بدعا كردن پروردگارم بدبخت . و بلاذرى در فتوح البلدان ص 286 نقل كرده از ابن اسحاق گويد : بنا كرد سعد بن ابى وقاصّ عمارتى چند طبقه و براى آن درى از چوب قرار داد و اختصاص داد بر قصرش درب مخصوصى منبت كارى شده