يهود آمدند نزد او و گفتند : اى عمر تو و رفيقت بعد از محمد ولى امرى ، و ما ميخواهيم از تو سئوال كنيم از خصالى كه اگر خبر دادى بما ميدانيم كه اسلام حق است و محمد هم پيامبر و اگر خبر داديد ميفهميم كه اسلام باطل و محمد هم پيامبر نبوده است .
پس عمر گفت هر چه بخاطرتان ميرسد به پرسيد :
1 - گفتند بما خبر بده كه قفلهاى آسمانها چيست ؟
2 - گفتند بما خبر بده كه كليد آسمانها چيست ؟
3 - قبريكه صاحبش را سير داد چه بود ؟
4 - كسى كه قومش را ترسانيد نه از جن بود و نه از آدميان كى بود ؟
5 - پنج چيزى كه روى زمين راه رفتند و در رحم و شكمى بوجود نيامدند كيا بودند ؟
6 - درّاج در صدايش چه ميگويد ؟
7 - خروس در فريادش چه ميگويد ؟
8 - اسب در شيهه اش چه ميگويد ؟
9 - قورباغه در آوايش چه ميگويد ؟
10 - الاغ و خر در عرعرض چه ميگويد ؟
11 - شانه سر در صورت زدنش چه ميگويد ؟
گويد پس عمر سرش را به زمين انداخت ( از شرمنده گى ) آنگاه گفت عيبى براى عمر نيست وقتى سئوال مىشود از چيزى كه نميداند اينكه بگويد : من نميدانم و اينكه سئوال شود از چيزى كه نميداند .
پس يهوديها از جا پريده و گفتند ما گواهى ميدهيم كه محمد پيامبر نبوده و اسلام باطل است .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 295
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٢٩٥