آنمرد سخت گرفت بر آنزن بسبب فاميل او مطالبه ميكرد از آنزن تا آن كه داد آن را به او سپس يكسال ديگر درنگ كرد آنزن ، پس آنمرد ديگرى آمد و گفت دينارها را به من بده ، پس گفت : رفيق تو آمد و خيال كرد كه تو مرده اى پس من آن را به او دادم پس نزاع آنها بعمر رسيد . پس خواست كه بر آنها داورى كند و به آن زن گفت من نميبينم تو را مگر ضامن اين پول پس گفت : تو را به خدا قسم كه ميان ما قضاوت نكنى ما را خدمت على بن ابيطالب بفرست او بين ما داورى كند پس خدمت على فرستاد و دانست كه آنها بزن حيله كردهاند .
پس فرمود : آيا شما نگفتيد كه پول را بيكى از ما بدون ديگرى نده گفت : بلى ، فرمود : مال تو پيش ماست برو و رفيقت را بياور تا مالت را بشما بدهيم ، پس اين قضاوت به گوش عمر رسيد پس گفت :
« لا ابقانى الله بعد ابن ابيطالب » خداوند مرا بعد از على زنده نگذارد . ( 1 )
‹ 29 › خليفه و كلاله
1 - از معدان بن ابى طلحه يعمرى گويد : كه عمر بن خطاب روز جمعه اى خطبه خواند و از پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله ياد كرد و
هامش
( 1 ) كتاب اذكياء ابى جوزى ص 18 ، اخبار الظراف ابن جوزى ص 19 الرياض النضره ج 2 ص 197 ، ذخاير العقبى ص 80 ، تذكره سبط ابن جوزى ص 87 ، مناقب خوارزمى ص 60