حضرمى اين است كه : مىخواست وارد شهر زبيد شود ، ديد خورشيد نزديك است كه غروب كند به او گفت : غروب نكن تا وارد شهر شويم او هم ساعتها توقف كرد ، هنگامى كه وارد شهر شد به او دستور غروب كردن داد ، ناگهان خورشيد غروب كرد و جهان در تاريكى فرو رفت و ستارگان كاملا آشكار شدند .
علامهء سماوى در « العجب اللزومى » گفته است :
و اعجبا من فرقة قد غلت
من دغل فى جوفها مضرم
تنكر رد الشمس للمرتضى
بامر طاها العيلم الخضرم
و تدعى ان ردها خادم
لامر اسماعيل الحضرم
« شگفتا از طائفه اى كه از روى دغل و كينه در اندرونشان آتش مشتعل زبانه مىكشد .
منكر « رد شمس » براى مرتضى على آن هم به دستور پيامبر اكرم هستند ، در صورتى كه آن را براى خادمى به امر اسماعيل حضرمى جائز مىشمارند ! »
انسان جستجوگر از اين داستان مىتواند چنين نتيجه بگيرد كه : اسماعيل حضرمى پيش خدا از پيامبر اكرم و وصيش امير المؤمنين برتر و بالاتر است ، زيرا برگرداندن خورشيد براى على امرى بوده كه يا با دعاى على و يا با دعاى پيامبر بزرگوار اسلام واقع شده ، اما در مورد اسماعيل حضرمى او به خادمش دستور داد كه به خورشيد فرمان دهد تا بماند آن هم توقف كرد . آنگاه دستور داد خورشيد را از اسارت آزاد نمايد ، يا خود او دستور توقف خورشيد را صادر كرد آن هم توقف نمود ! !
و اين يكنوع امتياز و برترى و نزديكى به خدا است اگر خوابها و احلام واقعيت داشته باشند ، ليكن عقلاء و راويان اين داستان به خوبى مىدانند كه : اين افسانه چه زمانى ساخته شده و كجا بافته شده و براى چه منظورى تنظيم شده است ؟ !
* ( يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ الله بِأَفْواهِهِمْ وَيَأْبَى الله إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَه ) * :
« مىخواهند نور خدا را با دهانهايشان خاموش كنند ، ليكن خدا نميخواهد مگر اينكه نورش را تمام نمايد » ( 1 ) .
هامش
( 1 ) سورهء توبه آيهء 32 .