يعلَّل نفسا بالامانى سقيمة
و حسبك من داء يصحّ و يسقم
- پيكرش بزندان عشق اسير و در بند است ، دلش با غمى جانكاه در پى جانان به فلات و هامون دوان است .
- اشك رخسار بپالايد تا درد اشتياق از ناصحان مكتوم دارد ، اما شعلههاى دل زبانه كشد ، رازش برملا سازد .
- ديرى است كه جان دردمندش را با آرزوها سرگرم سازد ، اما دردى از اين بالاتر كه گاه به شود ، گاه سر به طغيان برفرازد ؟
فكم من غصون قد ضممت ثديّها
الىّ و افواه بها كنت ألثم
أجيل ذراعى لاهيا فوق منكب
و خصر غدا من ثقله يتظلَّم
و امتاح راحا من شنيب كأنّه
من الدرّ و الياقوت فى السلك ينظم
و قد غفلت عنّا اللَّيالى و أصبحت
عيون العدى عن وصلنا و هى نوّم
- بسيار شد كه شمشاد قدى را سوى خود كشيدم ، ليموى پستانش فشردم ، عناب لبش مكيدم .
- بازيكنان ، ساق دستم از شانه اش بر سرين لغزيد ، ميان باريكش از اين بار سنگين بشكوه آمد .
- از لب و دندانش كه چون در و ياقوت بهم آزين بسته ، شراب لعل چشيدم .
- شبهاى تاريك ، ما را بدست فراموشى سپرد ، ما در حال وصل ، چشم رقيبان در خواب .
فلمّا علانى الشّيب و ابيضّ عارضى
و بان الصّبا و اعوجّ منّى المقوّم
و أضحى مشيبى للعذار ملثّما
به و لرأسى بالبياض يعمّم
و امسيت من وصل الغوانى ممنّعا
كأنّى من شيبى لديهنّ مجرم
بكيت على ما فات منّى ندامة
كأنّى خنس فى البكاء او متمم
و أصفيت مدحى للنّبىّ و صنوه
و للنّفر البيض الَّذين هم هم
- اينك كه برف پيرى بر سر نشست ، عارضم سپيد شد . شور جوانى از سر پريده پشتم دو تا گشت .
- سپيدى مو از سر برخسارم دويد . گرد پيرى عمامه بر سرم بست .