بازگشتم ، نتوانستم ديده بديدار آن سر بدوزم ، و از عجايب روزگار كه هيچيك از حضار آن مجلس كه سر بريدهء رزيك را در برابر نهاده بودند ، با مرگ طبيعى نمرد ، بلكه مقتول شد ، و سر از پيكرش جدا گشت .
طى بن شاور ، دستور داد مرا به مجلس باز گرداندند ، من گفتم : به خدا سوگند كه وارد مجلس نشوم ، جز موقعى كه سر رزيك را از ميان مجلس برگيرند ، طشت را برداشتند .
ضرغام به من گفت : چرا باز پس رفتى ؟ گفتم : ديروز صاحب اين سر فرمانرواى ما و سلطان وقت بود ، و جميعا در چمنزار نعمت او مىخراميديم ، چگونه اينك بسر بريدهء او بنگريم ؟ پاسخ داد كه اگر رزيك بر فرمانده سپاه دست مىيافت ، همه را از دم تيغ مىگذرانيد . ، من گفتم : اين عزت و شوكت را چه ارج است كه سرانجام آدمى از تخت به طشت كشد ؟ خارج شدم و گفتم :
اعزز علىّ ابا شجاع ان ارى
ذاك الجبين مضرّجا بدمائه
ما قلَّبته سوى رجال قلَّبوا
ايديهم من قبل فى نعمائه
- ناگوار است كه پيشانى ترا آلوده به خون در ميان طشت بنگرم .
- اين حال ناگوار با دستهاى كسانى انجام گرفت كه سوى نعمتها و عطاى تو دراز بود .
* فقيه ، عمارهء يمنى ، اشعار فراوانى در ستايش ملك عادل رزيك بن طلايع سروده كه در كتاب « نكت عصريه » و هم در ديوان شعرش ثبت نموده . از اين جمله قصيده اى كه مطلع آن چنين است :
جاور بمجدك انجم الجوزاء
و ازدد علوّا فوق كلّ علاء
- با مجد و كرامت كنار اختران جوزا ، خيمه و خرگاه به پا كن و بر همهء بلنديها بر شو .
* و قصيدهء ديگرى با اين مطلع :
تبسّم فى ليل الشّباب مشيب
فأصبح بردالهمّ و هو قشيب
* قصيدهء سوم با اين سر آغاز :
دانت لأمرك طاعة الاقدار
و تواضعت لك عزّة الاقدار