گلهايش ناز مىفروشد ؟
- شكوفه هايش مىخندد ، جويبارش دل مىبرد ، شاخسارش بهم مىپيچد ؟
- گويا بعد از باران سحرگاهى خوش و خندان جامههاى ديبا را در بر آفتاب پهن كرده است .
، و در ص 56 نقل مىكند :
- گويا بلبل بوستان مست شراب ، بر سر شاخ و گل ، ترنم و هلهله آغاز كرده .
- كه نسيم صبا از رفتار مانده و در اطراف شاخساران آرام و قرار گرفته .
، صاحب ابن عباد ، چند بيتى دارد كه به ابى العلاء نامبرده نگاشته ، آن چنان كه « مافروخى » در « محاسن اصفهان » ص 14 ياد مىكند :
- دوست گرامى ، ابو العلاء سروى ! بشارتت باد كه با رخش بادپا بسويت روانم .
- گمان نمىرفت بدين زودى باز گرديم آن هم به فاصله اى چنين كوتاه .
- با آنكه بغداد با اصرارم مىطلبد و اهواز به وعده گاهم مىخواند .
- پيامم فرستاده كه بشتاب و مرا صاحب شو تا آب رفته باز به جو آيد .
- گفتم : گزيرى از اصفهان و ديدن دوستانم نيست ، كاش جوانى به من باز مىگشت .
- در آنجا دوستان يكدلم را خواهم ديد ، بالاترين آرزويم همين است .
- و از ديدار كسانى برخوردار شوم كه محضر آنان با ملك سليمان برابر است .
، ابو العلاء نامبرده در نزاع شعوبيه كه عرب برتر است يا عجم ، نسبت به هم ميهنان خود عجم تعصب مىورزيد ، ابن العميد وزير در نامه اى به دو نگاشت كه :
« سفارش دوست را بپذير ، و پند ناصح مشفق را در گوش گير ! در ميدان جهالت بيهوده متاز كه به سر درآئى ، و با لجاجت و خودسرى پرواز مياغاز كه پروانه وار جان بر سر آتش نهى ! سرور من ! از آن بيم دار كه گويند : نبرد » بسوس « از ريختن خون پستان شتر ، بالا گرفت و جنگ » غطفان « به خاطر شترى گر ، شعله ور گشت .
خون هزار جنگجو ، بر سر يك تاى نان ريخت كه از « حولاء » ربوده شد ، و تازيانهء
الغدير ( فارسي ) — صفحة 204
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٢٠٤