تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 48

مساهمون:

ص٤٨
پيغمبر ( ص ) پرورش يافت . و گويد : پاره اى از اهل علم متذكر شده‌اند كه رسول خدا ( ص ) در هنگام نماز به سوى شعاب مكه خارج مىشد ، و على بن ابيطالب پنهان از ديد عموى پيامبر ابى طالب و عموهاى ديگر و ساير اقوامش بيرون شده ، نمازهاى خود را با او در آنجا مىگزارد . و در آخر روز به مكه باز مىگشتند و بدين ترتيب مدتى دراز ، عمل كردند تا آنگاه پس از دير زمانى ، روزى ابو طالب متوجه كار آنها شد ، در حالى كه هر دو به نماز ايستاده بودند به پيامبر ( ص ) گفت : برادر زاده ! اين چه دينى است ؟ . . . تا آخر حديث . ( تاريخ طبرى 2 / 213 ، سيره ابن هشام 1 / 264 ، 265 ، سيرهء ابن سيد الناس ) 1 / 93 ، كامل ابن اثير 4 / 22 ، شرح ابن ابى الحديد 3 / 260 ، سيرهء حلبيه 1 / 287 . ) 66 - جنيد بن عبد الرحمن گويد : از « حوران » به « دمشق » براى دريافت عطايم آمده بودم ، نماز جمعه را خوانده و از « باب الدرج » بيرون مىشدم كه پيرمردى را كه ابو شيبه القاص مىگفتند ، ديدم براى مردم داستان مىگفت . او مردم را ترغيب بدين مىكرد و ما تحت تأثيرش واقع شده بوديم ، مىترسانيد و ما گريان مىشديم وقتى سخنش بپايان رسيد ، گفت بيائيد مجلس را به لعن ابو تراب پايان دهيم . آنگاه همه به لعن ابو تراب پرداختند . كسى كه پهلوى من بود رو به من كرد من او را گفتم : ابو تراب كيست ؟ او گفت : على بن ابيطالب ابن عم رسول خدا ( ص ) و شوهر دخترش و اول كسى از مردم كه اسلام آورده و پدر حسن و حسين . گفتم : اين قصه گو ، كار درستى نكرد ! آنگاه به زودى رفتم و ريش و موى سرش را كه خيلى هم بلند بود بدست گرفتم و سيلىهاى محكمى بر او زده سرش را سخت به ديوار كوفتم فريادش بلند شد ، خدمهء مسجد جمع شدند عبايم را بگردنم افكنده مرا كشان كشان آوردند تا بر هشام بن عبد الملك وارد كردند ، در آن حال ابو شيبه در پيشاپيش من فرياد زد : يا امير المؤمنين ! داستان گوى تو ، و قصه پرداز پدران و
الغدير ( فارسي ) — صفحة 48 | جمعي از مترجمين / جمال موسوي / الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)