ما منعك ان تسبّ ابا تراب :
« چه باعث شده تو از ناسزا گوئى به ابو تراب ، سرباز مىزنى » .
گفت : تا سه سخن از پيامبر خدا ( ص ) به ياد دارم نه تنها او را ناسزا نتوانم گفت ، بلكه اگر يكى از آن سخنان براى من بود از اشتران سرخ موى آن را برتر مىدانستم ، شنيدم رسول خدا ( ص ) در حالى كه او را در واقعهء تبوك بجاى خود در مدينه مىگمارد و على به او گفت يا رسول اللَّه « مرا با زنان و كودكان بجاى ميگذارى ؟ » پيامبر ( ص ) او را گفت :
اما ترضى ان تكون منّى بمنزلة هارون من موسى الَّا انّه لا نبىّ بعدى ( 1 ) .
و در حديثى نقل شده كه وقتى سعد بر معاويه وارد شد ، معاويه گفت : چرا همراه ما نجنگيدى ؟ پاسخ داد بادى غليظ و تيره بر من گذشت ، من اشترم را گفتم اخ ، اخ تا بنشيند و چون باد تيره بر طرف شد من راه را شناختم و به راه افتادم .
معاويه گفت : در كتاب خدا اخ ، اخ نيست ولى اين كلام خداى بزرگ است كه :
و ان طائفتان من المؤمنين اقتتلوا فاصلحوا بينهما فان بغت احداهما على الاخرى فقاتلوا الَّتى تبغى حتّى تفىء الى أمر اللَّه ( 2 ) :
« هر گاه دو گروه از مؤمنان با هم به جنگ پردازند در آغاز بايد بين آنها صلح بر قرار كنيد و هر گاه يكى بر ديگرى تجاوز كرد ، با متجاوز بايد بجنگيد تا به حكم خدا باز گردد » ، به خدا سوگند تو نه با گروه متجاوز در مقابل گروه دادگر ، و نه با گروه دادگر در مقابل گروه متجاوز بودى ، سعد گفت من نمىخواستم
هامش
( 1 ) جامع ترمذى 2 / 213 ، مستدرك حاكم 3 / 108 ، با اعتراف به صحت و ذهبى هم صحت آن را پذيرفته است .
زيادى چاپ دوم :
و به همين صورت مسلم حديث را در صحيح خود آورده ، و حافظ گنجى در كفاية 28 از او نقل كرده ، و بدخشانى هم در نزل الابرار 15 ، از مسلم و ترمذى نقل آورده و با همين الفاظ ابن حجر در اصابه 2 / 509 از ترمذى نقل نموده و ميرزا مخدوم جرجانى هم در فصل دوم از كتاب « نواقض الروافض » بنقل از مسلم و ترمذى ياد كرده است .
( 2 ) سورهء حجرات آيهء 9 .