اولين نسبت ناروايش اين است كه ، حديث مرسل است نه مسند .
گويا ديدگانش از مراجعه به امام مذهبش ، احمد بن حنبل هم كور است او در 1 / 331 كتاب خود از يحيى بن حمّاد ، از ابى عوانه ، از ابى بلج ، از عمرو بن ميمون از ابن عباس حديث را نقل مىكند ( 1 ) . رجال سند اين حديث غير از ابى بلج همه رجال صحيح و او موثق است و ما شرح حالش را در 1 / 127 اين كتاب آورديم .
همين حديث را به سندى كه همهء رجالش صحيح و مورد وثوقند حافظ نسائى در خصائص 7 ، و حاكم در مستدرك 3 / 132 نقل كردهاند . و حاكم و ذهبى صحت آن را ، تأييد كردهاند . و نيز طبرانى چنان كه در مجمع الزوائد است و هيثمى با تأييد صحت حديث ، آن را نقل كرده ، ابو يعلى به نقل البداية و النهايه ، و ابن عساكر در اربعين الطوال ، و ابن حجر در الاصابه 2 / 509 و گروه ديگرى كه در جلد اول 1 / 97 همين كتاب نام آنها را برديم ، ناقلان حديثاند .
بدين ترتيب او چه حق دارد ، حديث را بدروغ مرسل خواند و سند متّصلش را كه صحيح و ثابت هم هست ، منكر گردد ؟ آيا با امانتهاى نبوت اينطور بايد رفتار كرد ؟ آيا اين دست امانت است كه با سنت پيغمبر و علم و دين اينچنين بازى مىكند ؟ !
شگفتتر از اين نسبت نادرست ، اظهار نظر او در جملههاى حديث براى تباه كردن معنى و مفاد آن است به اين پندار كه سخن منسوب به پيغمبر ( ص ) .
« لا ينبغى ان اذهب الَّا و انت خليفتى : »
« شايسته نيست من بروم مگر در نبودم تو خليفهء من باشى » به اين دليل دروغ است كه پيغمبر چند بار ديگر از مدينه خارج شد و جانشينش در هر نوبت كسانى غير از على بودند .
هركس حقيقت امر را ، در اوضاع و احوال جارى در حديث بنگرد مىفهمد اين موضوع ، يك واقعهء شخصى است كه از خود داستان تجاوز نمىكند ، زيرا
هامش
( 1 ) متن آن در ج 1 ص 95 گذشت .