آيا اين حاكم خليفهء آنان در مدينه محمّد بن ابراهيم مخزومى نبود كه جلساتى در مدت هفت روز بر پا كرده و در آنها شركت كرد ، خطبا را فرا مىخواند تا على و زيد و دوستدارانشان را لعن گويند . ؟
آيا اين شخص حكم بن اعور از شعراى آنان نيست كه مفتخرانه گويد :
صلبنا لكم زيدا على جذع نخلة
و لم نر مهديّا على الجذع يصلب
و قستم بعثمان عليّا سفاهة
و عثمان خير من علىّ و اطيب
« اين ما بوديم كه زيد را بر شاخ نخل بدار آويختيم و ما هيچگاه نديدهايم مهدى را بر شاخ نخل بدار زنند .
شما از سفاهت و نادانى على را با عثمان مقايسه كرديد و حال آنكه عثمان از على بهتر و پاكتر است « !
آيا اين سلمة بن حر بن حكم شاعر اينان نيست كه در كشتار زيد افتخار آميز مىگويد :
« ما شخصيتهاى بزرگ قريش را نابود كرديم تا آنجا كه خاطرهء آنان مانند خاطرهء ديروز از دلها رفت .
مائيم كه در دوران قديم ( جاهليت ) اساس سلطنت آنها بوديم ، و كدام سلطنت بدون اساس باقى ميماند .
ما چندى ( در جنگهاى اسلامى ) مورد نكال و اندوه قرار گرفتيم ، ولى بالاخره چارهء از اين نيست كه ما هم بدانها اقتدا كنيم » .
آيا آنكسى كه در برابر سر زيد شهيد كه او را در مدينه بدار كشيده بودند اين اشعار را ميگويد ، از آنان نيست :
اى كسى كه پيمان بيعت خود را شكستى . ترا بشارت باد به آنچه مايه ضعف و سستى است .
تو عهد و ميثاق خود را شكستى و اين شيوهء پيشينيان تست .