4 - « ابو ناجيه » آورده است كه معتصم دعبل را به جهت زبان درازيهايش دشمن مىداشت و چون به شاعر خبر رسيد كه معتصم ارادهء فريب و كشتنش دارد به جبل گريخت و در هجو وى چنين سرود :
دلباختهء غمزده دين از پراكندگى دين گريست و چشمهء اشك از چشمش جوشيد .
پيشوائى به پا خاست كه اهل هدايت نيست و دين و خرد ندارد .
اخبارى كه حكايت از مملكتدارى مردى چون « معتصم » و تسليم عرب در برابر او كند ، به ما نرسيده است .
ليكن آنچنانكه پشينيان بازگو كرده و گفتهاند چون كار خلافت دشوار شد بنا به گفتهء كتب مذهبى ، شاهان بنى عباس هفت تن خواهند بود و از حكومت هشتمين آنها نوشته اى در دست نيست .
اصحاب كهف نيز چنيند كه بگاه بر شمردن ، هفت تن نيكمرد در غار بودند و هشتمينشان سگشان بود .
و من سگ آنها را بر تو اى معتصم ! برترى مىدهم چه تو كنهكارى و او نبود حكومت مردم از آن روز به تباهى كشيد كه « وصيف » و « اشناس » ( 1 ) عهده دار آن شدند و اين چه اندوه بزرگى بود !
( فضل بن مروان ) نيز چنان شكافى در اسلام انداخت كه اصلاح پذير نبود .
5 - « ميمون بن هارون » آورده است : كه چون معتصم مرد « محمّد بن عبد الملك زيّات » در رثائش سرود :
چون او را به خاك كردند و بازگشتند گفتم : بهترين مرده را به بهترين گور سپردند ، خداوند جبران مصيبت مردمى كه ترا از دست دادهاند جز به شخصى مانند هارون نخواهد كرد . و دعبل به معارضهء او چنين سرود :
چون وى را در خاك نهان كردند و برگشتند گفتم بدترين مردها در بدترين گورها
هامش
( 1 ) - وصيف و اشناس دو غلام ترك بودند كه معتصم آنها را گرامى مىداشت و آن دو در سياست مملكت دست داشتند .