خواهى برگزين يا واگذار .
راوى گفت : مأمون دستارش را به زمين زد و گفت اى دعبل به خدا كه راست گفته اى ( 1 )
شيخ ما صدوق در ص 390 امالى خود به اسنادش از دعبل آورده است كه چون خبر در گذشت امام رضا عليه السّلام در قم به من رسيد ، آن قصيدهء رائيه را سرودم .
آنگاه ابياتى از آن را ياد كرده است .
2 - « ابراهيم بن مهدى » بر مأمون وارد شد و شكايت حال خويش را با او چنين در ميان گذاشت : اى امير مؤمنان ! خداى سبحانه و تعالى شخص ترا بر من برترى داد و مهر و بخشايش مرا به دلت انداخت و ما و تو در نسب يكسانيم .
اينك دعبل مرا هجو كرده و بايد از او انتقام بگيرى مأمون گفت مگر چه گفته است ؟ شايد اين سرودهء او را مىگوئى :
نعر ابن شكلة بالعراق و أهله
فهفا إليه كلّ اطلس مائق ( 2 )
و ابيات هجويّه را خواند . ابراهيم گفت . اين يكى از هجويههاى اوست مرا به اشعارى زشتر از اين نيز هجو كرده است . مأمون گفت : تو را اقتدا به من است : چه دعبل از من نيز بدگوئى كرده و من تحمّل نمودهام دربارهء من گفته است : ( 3 )
آيا مأمون با من همان رفتارى مىكند كه با مردم نادان دارد ، مگر ديروز سر برادرش محمّد را نديد ؟ ( 4 )
هامش
( 1 ) - پسر شكله ( مادر ابراهيم بن مهدى ) در عراق و ميان مروم آن بانگ دعوت برآورد و مردم بد كار و نادان بسويش شتافتند .
( 2 ) - پسر شكله ( مادر ابراهيم بن مهدى ) در عراق و ميان مروم آن بانگ دعوت برآورد و مردم بد كار و نادان بسويش شتافتند .
( 3 ) - اغانى ج 18 ص 75 . تاريخ ابن عساكر ج 5 ص 233 . امالى مفيد . امالى شيخ ص 61 .
( 4 ) - سرآغاز اين قصيده چنين است :
اخذ المشيب من الشباب الاغيد و النائبات من الانام بمرصد .