پاى دركش و از مدايحى كه مىسرائى به سوى رهبرانى روى آر كه از خاندان كرامت و اعجازند .
مأمون گفت به خدا سوگند وى به چنان گفتار و انديشه عميقى در ياد كرد خاندان پيغمبر دست يافته است كه در وصف ديگران به آن نمىرسد سپس گفت دعبل دربارهء سفر دور و درازى كه برايش پيش آمده است نيز شعر نيكوئى سروده است و آن اين است .
آيا زمان آن نرسيده است كه تا من نمردهام ، مسافران به وطن برگردند .
در آن حال كه توانائى جلوگيرى كردن از ريزش اشكى كه از درد دل حكايت داشت نداشتم گفتم بگو : چه خانهائى كه جمع آن پراكنده شد و چه جمعهاى پراكنده اى كه پس از گرد آمدن دوباره از هم پاشيدند . »
آنگاه گفت : من هيچ سفرى نكردهام ، كه اين ابيات را در سفر و در همهء گشت و گذارهايم تا گاه بازگشت در پيش چشم نداشته باشم .
9 - « ميمون بن هارون » آورده است كه دعبل ، « دينار بن عبد اللَّه » و برادرش « يحيى » را مىستود و آنگاه كه از رفتار آنها ناخشنود شد در هجوشان چنين سرود :
گناهانمان پيوسته خوارمان مىداشت تا گاهى كه ما را به دامان يحيى و دينار انداخت همان گوسالههاى نادانى كه نسلشان قطع نشده و سجدهء آفتاب و آتش بسيار كردهاند و گفته است : دعبل دربارهء آن دو و « حسن بن سهل » و « حسن بن رجاء » و پدرش نيز چنين سروده است :
هان ! اميران « مخزّم » را از من بخيريد چه من « حسن » و دو فرزند « رجاء » را بدرهمى مىفروشم و « رجاء » را سرانه مىدهم « دينار » را نيز بىپشيمانى مىفروشم . اگر آنها را بسبب عيبى كه دارند بسويم باز برگردانند . « يحيى بن اكثم » پس نخواهد آورد .
خوشمزگيها و نوادر دعبل
:
1 - احمد بن خالد آورده است كه : روزى به بغداد در خانهء صالح بن على بن